گنج

شمارهٔ ۸ - در مدح رکن الدین مسعود

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۵۶ بیت
عشق چون دل سوی جانان میکشدعقل را در زیر فرمان میکشد
شرح نتوان دادن اندر عمرهاآنچه جان از دست جانان میکشد
تا کشید آن خط مشگین گرد ماهدل قلم بر صفحه جان میکشد
چرخ بر دوش از مه نو غاشیشاز بن سی و دو دندان میکشد
کوه همرنگ لبت لعلی نیافتتیغ در خورشید رخشان میکشد
چشم من در تشنگی زان غرقه شدکاب ازان چاه زنخدان میکشد
گوی دل تا پاک می بیند رختوانگهی از نیل چوگان میکشد
با چنین حسن ار این وفائی داشتیکار ما را این چنین نگذاشتی
دست گیر ایجان که فرصت در گذشتپایمردی کن که آب از سر گذشت
روی چون خورشید بنمای از نقابکابم از سر همچو نیلوفر گذشت
ای بسا کز هجرت آب چشم منهمچو باد مهرگان بر زر گذشت
گفتی از پی هجر تو دارد وصالهم نبود و مدت دیگر گذشت
چند گوئی سرگذشت دل بگویکار دل اکنون گذشت از سر گذشت
از لب تو بو العجب تر پاسختکاینچنین تلخ است و بر شکر گذشت
وای تو کت خون من در گردنستورنه ما را نیک و بدهم در گذشت
جان چو سنگین بود تأثیری نکردور نه هجران تو تقصیری نکرد
سلسله بر طرف دیبا افکندتا دل اندر بند سودا افکند
سرکشی بر دست گیرد هر زمانکار ما چون زلف در پا افکند
دل بحیلت میبرد از عاشقانوانگهی در قعر دریا افکند
گاه وعده دامی از امید و بیمبر ره امروز و فردا افکند
در هوایش ذره است اینغم اگرآفتابش سایه بر ما افکند
دل اگر از دست او آهی زندآتش اندر سنگ خارا افکند
خود نیندیشد که روزی عاشقیداوری با صدر دنیا افکند
رکن دین مسعود صدر روزگارکز وجودش خاست قدر روزگار
از زبانش در مکنون می جهدوز بیانش گنج قارون می جهد
معنی روشن ز لفظ در فشانشهمچو برق از ابر بیرون می جهد
از نهیبش قطره قطره همچو خویاز مسام دشمنش خون می جهد
عاریت دارد ز رای روشنششعله کز مهر گردون می جهد
با کف گوهر فشان او حبابچون عرق بر روی جیحون می جهد
کار او بین کز فلک چون میرودخصم او بین کز جهان چون می جهد
باش تا گردد شکفته گلبنشکاین صبا بر غنچه اکنون می جهد
دست و طبعش آنچنان راد آمدندکابر و بحر از وی بفریاد آمدند
ای ز لفظت جان اغانی یافتهوی ز جودت آز امانی یافته
ای رسیده قدر تو تا عالمیکو نشان از بی نشانی یافته
نه سپهر از دور اول چون تو دیدنه جهانت هیچ ثانی یافته
زیر هر حرفی ز تو گاه سخنجان دانش صد معانی یافته
باد از لطفت سبک روح آمدهخاک از حلمت گرانی یافته
خضر جان از لفظ گوهر بار توطعم آب زندگانی یافته
سوسن آزاد بهر مدح تواز طبیعت ده زبانی یافته
صبح اگر بی رای تو یکدم زندخشم تو افلاک را بر هم زند
منبر از وعظت مزین میشودمسند از دستت ممکن میشود
روز بدعت از تو تیره میرودچشم ملت از تو روشن میشود
تا تو سر بیرون زدی از جیب غیبپای فتنه زیر دامن میشود
هر کجا تو برگشادی درج نطقگوهر از لفظ تو خرمن میشود
پیش وهم تیز تو آتش ز شرمدر درون سنگ و آهن میشود
هر سری کز چنبرت بیرون شدستریسمانش طوق گردن میشود
هم ز فر دولت تست این که خودمدح تو منظوم بی من میشود
در جهان امروز بردابرد تستدولت و اقبال تیغ آورد تست
یارب ایندولت چنین پاینده بادآفتابت بر جهان تابنده باد
همچو چشم ابر پر گریه است خصمچون دهان گل لبت پرخنده باد
گوش این چرخ صدف شکل تهیاز در الفاظ تو آکنده باد
تند باد قهر و خشمت از جهانبیخ عمر دشمنت برکنده باد
آفتاب دین زتو رخشنده گشتسایه تو تا ابد پاینده باد
روز عید تست و قربان خصم تواینچنین عیدی ترا فرخنده باد
تا ز چرخ آید دورنگی روز و شبروزگارت رام و چرخت بنده باد
یارب این صدر جهان منصور دارچشم بد از روزگارش دور دار