گنج

شمارهٔ ۶ - در مدح صدر والاقدر

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)۵۵ بیت
باز این چه عربده است که با ماهمی کنیباز این چه شعبده است که پیدا همیکنی
از مشک ناب دایره بر مه همی کشیوز عود خام پرده دیبا همی کنی
میزن گره بمشک که چابک همیزنیمیکن ززلف دام که زیبا همی کنی
با عاشقان یکدل و با دوستان خویشهرگز که کرد آنچه تو رعنا همی کنی
دل میبری بجور و جگرمان نمیخوریدر شرط نیست آنچه تو با ما همی کنی
یارب چه خوش بود که ببازار عشق تومن جان همی دهم تو تماشا همی کنی
بوسی بجان فروشی و هم خشم داردتصفرا مکن تو نیز چو سودا همی کنی
جانا گرت ز حال دل من خبر شوداین محنت دراز مگر مختصر شود
عشق تو ای نگار بخروار زر خوردوانرا که زر بود زوصال تو برخورد
طوطی شکر خورد ز چه رو طوطی لبتشکر همی فشاند و خون جگر خورد
گفتی که جان همی سپرم هیچ باک نیستآنرا که جانتوئی غم جان کی دگر خورد
ای شور بخت دل بنمکدان لعل توتشنه ترست هر چه ازو بیشتر خورد
گفتی امید بوسه چرا داری از لبمزیرا که گاه گاه مگس هم شکر خورد
خوشدل همیشوم بدم تو که غنچه نیززان خوشدلست کودم باد سحر خورد
گوئی که نام من مبر و نزد من میایانصاف با غم توام این نیز در خورد؟
جانم در آرزوی تو ایجان بلب رسیدروزم در انتظار تو آخر بشب رسید
تا طره بر دو عارض خرم فکندهچون زلف خویش صد دل برهم فکنده
خورشید را سه ضربه مطلق بدادهمه را رخی بطرح مسلم فکنده
در لعل خویش و دیده من درنشاندهدر زلف خویش و قامت من خم فکنده
دیوانه گشتم از تو مرا سلسله فرستزان حلقه های زلف که درهم فکنده
آخر چه حکمتست نگوئی کزین صفتدلها ز ما ببرده و در غم فکنده
در دام تو اگر چه فتادند صیدهالیکن چو من شکار نکو کم فکنده
از خویشتن پسندی؟ کاین ناله های زاربا گوش صدر خواجه عالم فکنده
والا امام مشرق و مغرب معین دینکش آفتاب و ماه سزد حلقه نگین
صدری که مسند از شرف او مزینستحری که منبر از سخن او ممکنست
از لفظ عذب او همه آفاق پر درستوز بوی خلق او همه عالم چو گلشنست
جودش بسایلان بر بارد ز آستینآن بدره ها که کان را در زیر دامنست
آن کیست کش نه خدمت او تاج بر سرستوان کیست کش نه منت او طوق گردنست
از سهم خشمش آتش لرزان و زرد شدورچه حصار آتش از سنگ و آهنست
خصمش اگر بپوشد صد پیرهن چو شمعرسواتر و برهنه تر از نوک سوزنست
حال بزرگی وی و فضل و سخا و زهدمحتاج شرح نیست که خود سخت روشنست
در هرچه رای عالی او ابتدا کندشاید که روزگار بدو اقتدار کند
ای آنکه روزگار چو تو نامور ندیدوی آنکه چشم چرخ چو تو پر هنر ندید
آیینه گون سپهر بچندین هزار چشمجز عکس تو نظیر تو شخص دگر ندید
چندین گهر که بارد تیغ زبان توکس بر زبان تیغی هرگز گهر ندید
روزی گذشت کاین فلک از شرم دست توخورشید را میان عرق گشته تر ندید؟
گشتست هر کسی زعطاهای تو عزیزخواری ز دست راد تو جز کان زر ندید
جز از برای خدمت تو دیده خردبر گوش چرخ حلقه و بر که کمر ندید
والله که روزگار شد از مثل تو عقیمحقا که چشم چرخ نبیند چو تو کریم
ای درگه تو قبله هر مقبلی شدهوی خدمت تو طاعت هر قابلی شده
ای منصب تو رونق هر مجمع آمدهوی طلعت تو زینت هر محفلی شده
هم طبع تو خزانه هر نکته لطیفهم جود تو ذخیره هر سائلی شده
لطف تو دل دهنده هر خسته آمدهلفظ تو حل کننده هر مشکلی شده
یک مجلس تو عدت هر واعظی بودیک نکته تو مایه هر فاضلی شده
ای هفت بحر با کف تو کم ز قطرهوی نه فلک ز قدر تو یک منزلی شده
بر باقی آمدست زجود تو آنچه بودکان را ز آفتاب فلک حاصلی شده
منت خدایرا که ترا دامن سدادآلوده گشته نیست بگرد دم فساد
ای صدر روزگار جهانت بکام باداقبال و جاه و حشمت تو مستدام باد
ملت ز کلک تیره تو با قوام شددولت زرای روشن تو با نظام باد
بر درگه تو حشمت و عصمت مقیم شددر سایه تو دولت و دین را مقام باد
دست موافقان تو بر گردن مرادپای مخالفان تو در قید دام باد
چرخت مطیع باد و جهانت مرید بادبختت ندیم باد و سپهرت غلام باد
افلاک با ولی تو در اتفاق شدایام با عدوی تو در انتقام باد
این ابلق زمانه ترا باد زیر زینوین توسن سپهر بحکم تو رام باد
پاینده باد دولت تو تا جهان بودچونانکه آنچه خواهی از بخت آن بود