شمارهٔ ۵ - در مدح ظهیرالدین و شکایت از روزگار
نالم همی و سود نبینم ز نالهامفریاد من نمیرسد این اشک ژالهام
با آنکه نیست هیچ به فردا امید منباشد ذخیره محنت پنجاهسالهام
یک لقمه بیجگر ندهد ور دهد فلکهم استخوان بود چو ببینی نوالهام
از حرص هر کجا که جهد باد دولتیبر خاک سر نهاده من آنجا حوالهام
گریان به گاه قهقهه همچون صراحیمخندان میان خون جگر چون پیالهام
چون شمع هست یک شب و صد بار گریهامچون نای هست یک دم و صد گونه نالهام
شکلم چو نقطه آمد و چرخ چو دایرهبر من کشد خط از چه که نیکو مقالهام
چرخ ارچه ذره ز جفا کم نمیکنداز وی گله مکن که کراهم نمیکند
افسوس دست من که به کیوان نمیرسدآوخ که دور چرخ به پایان نمیرسد
بر من نماند هیچ ملالی و محنتیکز جور دور گنبد گردان نمیرسد
بادا شکسته چنبر گردون دون ازانکزو راحتی به هیچ مسلمان نمیرسد
دانی نشان مردم آزاده چیست آنکز رویش آب رفته و درنان نمیرسد
حرمان اهل فضل نگر تا بدان حدستکز لب گذشته لقمه به دندان نمیرسد
مرگ ار نمیرسد به من این نیست دولتیکان نیز هم ز غایت حرمان نمیرسد
هر کو نریخت خون و نشد جان شکر چو بازبر دستگاه پایه سلطان نمیرسد
بر من جفای چرخ فزون از حکایتستدیرینه محنتست نه اول شکایتست
چرخ این کمان کین همه بر ما همیکشدخورشید تیغ بر دل دانا همیکشد
هرجا که خشکمغزی و تردامنی بوددامن بر اوج قبه خضرا همیکشد
هرکس که او عنان مروت ز دست داداو پای در رکاب ثریا همیکشد
دست اجل گرفته گریبان عمر ماز امروز در ربوده به فردا همیکشد
دو رویه نیستیم چو کاغذ به هیچ رویگردون قلم ز بهر چه بر ما همیکشد
هر تشنه که جوید ازین چرخ آبرویبل شاخ آرزویش بسودا همیکشد
کاین چرخ خود برشته زرین آفتاباز دلو ابر آب ز دریا همیکشد
شادم ازانکه عمر گذشت ایزد آگهستعمری چنین گذشته ز ناآمده بهست
یک واقعه نماند که بر من به سر نشدیک قاعده نماند که زیر و زبر نشد
گفتم درین جوانی چون نیست پایداردستی به کام دل بزنم هم به سر نشد
یا دولتست یا هنر از دو یکیست زانکدولت قرین مردم صاحب هنر نشد
چندین هزار جانوران ضایع و صدفتا کور و کر نبود محل گهر نشد
آزاد سر و بین که تهیدست ماند و نیتابند بند نامد ظرف شکر نشد
امروز هر که او دو زبان نیست چون قلمیا چون دوات تیره دل و بد جگر نشد
همچون دولت فرخ و کلک ظهیر دینآراسته به حلیت تاج و کمر نشد
کان کمال و بحر علوم آسمان فضلشخصی که زنده از نفس اوست جان فضل
ای کلک نقشبند تو برهان نظم و نثروی طبع دلگشای تو سلطان نظم و نثر
غواص بحر علمی و نقاد عین فضلمعیار جد و هزلی و میزان نظم و نثر
تازه ز خلق خوب تو شد باغ مکرمتزنده به لفظ عذب تو شد جان نظم و نثر
شد طبع غم زدای تو فهرست عقل و علمشد لفظ نکتهزای تو عنوان نظم و نثر
در عالم فصاحت والله که مثل توسر بر نزد کسی ز گریبان نظم و نثر
هرگه که سوی فضل گرایی زبان فضلگوید زهی فرزدق و سحبان نظم و نثر
تو آفتاب فضلی و بر هرکه تافتیگردد به فر تو گهر کان نظم و نثر
شد کلک نقشبند تو صورت نگار عقلگشته مرصع از سخنت گوشوار عقل
ای گاه نطق لفظ تو عیسی روزگاروی گاه زهد نام تو یحیی روزگار
انفاس تست قوت ارواح اهل فضلالفاظ تست حجت دعوی روزگار
یک لفظ بیتو نیست در اوراق آسمانیک نکته بیتو نیست در املی روزگار
ترکیب روز و شب ز سواد و بیاض تستاینست خود حقیقت معنی روزگار
در خدمت تو هست تسلی فاضلانجز طاعت تو نیست تمنی روزگار
خوانند در نماز همی لفظ جزل توابنای روزگار به فتوی روزگار
گر برخلاف رای تو یک روز بگذردحالی قلم نهند بر اجری روزگار
هم عقل پیش رای مشیبت جوانصفتهم روح پیش طبع لطیفت گرانصفت
ای ابر نکته قطره و بحر گهر سخنوی مهر نور بخشش و ای کان زر سخن
ای بلبل غریب نوای لطیف طبعای طوطی بدیعسرای شکر سخن
تو بحر فضل را صدف در حکمتیزان التفات میننمایی به هر سخن
مستغنی است طبع تو از ترهات مازان مستمع نشد بر هر مختصر سخن
هستی تو ذوالبیانین وز خوب گفتنتپیش توایم همچو قلم چشم بر سخن
سمعت چو کرد خوب گهربار لفظ توهرگز چگونه میل کند بر دگر سخن
شد عقل کل به شرم ز لفظ تو در بیانشد ناطقه خجل ز بیان تو در سخن
در عالم کفایت عقل مجسمیوز غایت لطافت روح مسلمی
نثره برد ز نثر بدیعت نثارهاشعری کند ز شعر لطیفت شعارها
گشته خجل زرای تو خورشید روزهابشکسته تیر کلک ز شرم تو بارها
عاجز بود ز شرح کمالت زبانهاقاصر بود ز حصر خصالت شمارها
بر روی دهر از قلم تو نگارهادر گوش چرخ از سخنت گوشوارها
تا چو نه تویی ز پرده غیب آورد برونبرداشت روزگار به سر روزگارها
بگشای نطق تا که شود تازه روحهابردار کلک تا کنی از در نثارها
تا مادر زمانه بزاید چو تو پسرای بس که چشم چرخ کشد انتظارها
جایی که هست نظم تو سحر حلال چیستوآنجا که هست نثر تو آب زلال چیست
آنکو سخن به چون تو سخندان برد همیشوراب سوی چشمه حیوان برد همی
وان کس که نظم و نثر بدین حضرت آوردخرما به بصره زیره به کرمان برد همی
لحنی بود عظیم و خطایی بود وسیعطیان اگر قصیده به حسان برد همی
معذور نیست آنکه فرستد بر تو شعرور خود گهر بود نه به عمان برد همی
بیخردگی مدار اگر مورکی ضعیفپای ملخ به سوی سلیمان برد همی
طبعم ز بحر فضل تو دزدیده قطرهوان هم به مدحت تو به پایان برد همی
چون ابر کوز بحر برد قطره وانگهیتحفه به بحر قطره باران برد همی
ای مشتری به شرم ز فرخبقای توبادا چو دور گردون دایم بقای تو
یارب ظهیر دین را حشمت مدام باداقبال و جاه و دولت او بر دوام باد
یمن لقا و ناصیتش منقطع مبادفر و شکوه طلعت او مستدام باد
او باغ فضل را به حقیقت چو گلبنستدایم شکوفه باد و فنا را زکام باد
در عالم معانی چون او مقیم نیستبز ذروه معالی او را مقام باد
از حلقه هلال و ز شکل بنات نعشبر مرکب جلالش طوق و ستام باد
جایی که نام او ز کرم بر زبان رودنام کرم بر اهل مکارم حرام باد
بختش ندیم باد و سعادت رفیق بادچرخش مطیع باد و سپهرش غلام باد
باد او سخن سرای و فلک گشته مستمعوانفاس او مباد ابدالدهر منقطع