گنج

شمارهٔ ۳ - در مدح علاءالدوله

با من آخر صنما جنگ چرا باید داشتوز منت بیهده دل تنگ چرا باید داشت
با عدو مردمی و وصل چرا باید کردبا من این عربده و جنگ چرا باید داشت
گر کنی سوی من آهنگ روا نیست و لیکببد اندیش من آهنگ چرا باید داشت
من باصحاب تظلم بدر نصرت دینزده در دامن تو چنگ چرا باید داشت
آن خداوند که اقبال فلک بنده اوستپیکر حادثه از پای در افکنده اوست
صنما دل ز تو مهجور نخواهم کردنجان ز هجران تو رنجو نخواهم کردن
هر که مهجور شد از جور تومه جور نداشتپس دل از روی تو مهجور نخواهم کردن
دل و جانرا که زهر چیز گرانمایه ترستجز بر اندوه تو مقصور نخواهم کردن
خویشتن جز با یادی علاء دولتبر صف هجر تو منصور نخواهم کردن
آن خداوند کز او روز ضلالت سیهستخسرو تا جوران آنکه ز جمشید بهست
خسروا جز بر تو بار مرا خوش نبودجز ثنای تو دگر کار مرا خوش نبود
خورده شد باده بفرمان تو یکبار و لیکخوردن باده دگر بار مرا خوش نبود
خوردن آنچه تن من شود از خوردن آندر خور طعنه اغیار مرا خوش نبود
مستی خارج از اندازه که بر باد دهدموزه وجبه و دستار مرا خوش نبود
چون شود عدت پیمان تو اندک بر منزین سپس عدت بسیار مرا خوش نبود
هر که او بنده این حضرت والا گرددهمچو من صاحب صد نعمت و آلا گردد
فصل نوروز ترا خرم و افروخته بادچشم بد از تو و از جاه تو بردوخته باد
ساقی بزم تو نرگس شده با زرین جاموز عطاهای توأش تاج زر اندوخته باد
چون رخ گل همه کارولیت ساخته بادچوندل لاله همه دشمن تو سوخته باد
هر نوائی که زند بلبل بر شاخ کنونهمه در مدح و ثناهای تو آموخته باد
تابنوروز شود خرم و افروخته باغمجلس بزم بتو خرم و افروخته باد