گنج

شمارهٔ ۲ - چیستان در مدح رکن الدین

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)۵۶ بیت
چیست آن جرم مربع بفلک ساخته جایآنکه دارد ز شرف بر سر نه گردون پای
خال رخساره دین چتر سر خسرو شرعنقطه نون نبوت علم علم فزای
مردم چشم شریعت حجرالاسود عقلنافه مشک کرم سایه با فر همای
چون قضا نافذ حکم و چو ورع دین پرورچون فلک دولت بخش و چو خرد بند گشای
ملجأ اهل هنر از ستم آز و نیازمفزع خلق جهان از فلک حادثه زای
شب قدرست و در او حاجت ها گشته رواتیره رنگست و شده از رخ دین زنگزدای
هم مزین شده زو تکیه گه شرع رسولهم ممکن شده زو قاعده دین خدای
مسند صدر جهانست و مطاف دولتآنکه پیرامن او هست طواف دولت
چیست آن شکل مدور بنمایش چو هلالشده با تیغ قرین و شده با تاج همال
حلقه گوش کرم آینه روی خردکمر شاخ سخا دایره خط کمال
کژ نبشته خط او در زده چون عکس در آبخم گرفته قد او راست چو قد ابدال
بیزبان چون دهنی کز بن دندان او راامتثال آرد گردون چو برون داد مثال
بوده در طاعت او دیو و پری و دد و دامخفته در سایه او فتنه شکسته پر و بال
هر کجا روی نهد گشته مطاع اندر وقتهر کجا بوس زند گشته مصون اندر حال
حلقه گشته‌ست چو مار از پی آن کو باشدگنج غایب را هم خازن و هم حافظ مال
خاتم حاکم عدلست که دین را بنده استآنکه چون نقش نگین دولت او پاینده است
چیست آن جرم مطول شده بر عقل امیردو زبانی که شود بی دهنی نطق پذیر
صدفی کز دل او عقل برد در و گهرنافه کزدم او روح برد مشک و عبیر
آنکه مقصور بدو باشد فیض ارزاقوانکه معلوم بدو گردد سر تقدیر
حی ناطق نه و احوال بگوید به میانعالم السر نه و اسرار بداند به ضمیر
او کند ملت حق را به همه جا ترتیبو او دهد دولت و دین را همه وقتی تدبیر
بر نهاد وی اگر صفرا مستولی نیستپس زبانش ز چه معنی است سیه گشته چو قبر
ساخته فرق فصاحت زدم او تشریفیافته چشمه حیوان زنم او تشویر
خامه خواجه شرعست که دین راست نگینآفتاب کرم و سایه حق رکن الدین
آنکه در صدر قضا تا به حکومت بنشستچنگ بازی به مثل سینه کبکی بنَخَست
وانکه تا او در انصاف گشوده‌ست ز بیمپشت ظالم بشکست و نفس فتنه ببست
دیده اکنون نتواند که کند هیچ زنانرگس اکنون نتواند که برون آید مست
باد در خطه عدلش ز بر جنبش آبشیشه هیچ حبابی ز تموج نشکست
موم و شکر را داده‌ست امان زآتش و آبوز هوا گردش بر دامن عصمت ننشست
بر همه خلق سرافراز شود هر که چو سروپاکدامن بود و راست رو و کوته دست
هر چه اسباب معالیست میسر بادشکآنچه انواع معانیست به حمدالله هست
نیست در دایره آن کز خط او سر بکشدخود کسی سر نتواند که ز چنبر بکشد
ای ز جاه تو شده دست حوادث کوتاهاز تو چون مسند تو روز بداندیش سیاه
توئی آنکس که نکردی به همه عمر قبولدر قضا هیچ ز کس جز که شهادت ز گواه
تحفه باشد نیکو به وجود تو سؤالهدیه باشد زیبا بر عفو تو گناه
کلف مه ز رخ مه ببرد گر باشدرای روشنگر تو صیقل آیینه ماه
در جهان بحر سخای تو اگر موج زندعقل بیرون نتواند شدن از وی به شناه
برد عدالت ز جهان قاعده ظلم چنانککهربا زهره ندارد که ببوسد رخ کاه
دشمن جاه تو در حبس ابد ماند چنانکه برون آمد نتواند چون سایه ز چاه
آنچنان از کرم و لطف سرشته گل توکه شود رقص کنان یاد عدو از دل تو
این چه لطفست که ناموس صبا میشکنیوین چه حلمست که دشمن به غلط میفکنی
دشمنان از سخن نرم تو مغرور شدندوقت باشد که زیانکار شود خوش‌سخنی
چند ازین قاعده‌ها وقت درآمد که کنونتیغ واعظ بکشی گردن دشمن بزنی
آسمانی نبود دور که دشمن مالیآفتابی نه عجب باشد اگر تیغ زنی
کیست امروز که یارد که کند با تو مریکیست اکنون که تواند که کند با تو منی
تو اگر بانگ زنی بر فلک آینه‌گوننفس صبح ز هیبت به گلو برشکنی
با چنین منصب اگر مالش دشمن ندهیپس تو معذور به نزد کرم خویشتنی
حاکمی مثل تو ایام ندیده‌ست به چشمکش نجنبید برای طمعی آتش خشم
تا ابد قاعده شرع به تو محکم بادتا به حشر آستی علم به تو معلم باد
مسندت قبله‌گه شرع محمد گشته‌ستدرگهت سجده‌گه جمله بنی آدم باد
روز حکمت چو نشینی تو به احیای حقوقکلک تو همنفس عیسی بن مریم باد
عکس طبعت سبب حل همه اشکالستفیض دستت سبب رزق همه عالم باد
دل ظالم را چون عدل تو داغی گشته‌ستریش مظلومان را لطف تو چون مرهم باد
دشمن جاه تو آواره و پرکنده چنانکبهترین جمعی در خانه او ماتم باد
کمترین شعله رایت کره انور شدزیرتر پایه قدرت فلک اعظم باد
زین اقبال تو بسته همه بر اسب مرادسیر گردون ز پی جاه تو بر حسب مراد