گنج

شمارهٔ ۱ - در نعت رسول اکرم (ص)

ای از بر سدره شاهراهتوی قبه ی عرش تکیه گاهت
ای طاق نهم رواق بالابشکسته ز گوشه ی کلاهت
هم عقل، دویده در رکابتهم شرع ، خزیده در پناهت
ای چرخ کبود ژنده دلقیدر گردن پیر خانقاهت
مه ، طاسکِ گردن سمندتشب، طره ی پرچم سیاهت
جبریل مقیم آستانتافلاک، حریم بارگاهت
چرخ ارچه رفیع، خاک پایتعقل ار چه بزرگ ، طفل راهت
خورده است خدا ز روی تعظیمسوگند به روی همچو ماهت
ایزد که رقیب جان خرد کردنام تو ردیف نام خود کرد
ای نام تو دستگیر آدموی خُلق تو پایمرد عالم
از نام محمدیت میمیحلقه شده این بلند طارم
تو در عدم و گرفته قدرتاقطاع وجود زیر خاتم
در خدمتت انبیا مشرفوز حرمتت آدمی مکرم
از امر مبارک تو رفتههم بر سر حرفت خود آدم
نابوده بوقت خلوت تونه عرش و نه جبرئیل محرم
نا یافته عز التفاتیپیش تو زمین و آسمان هم
کونین نواله ای ز جودتافلاک طفیلیِ وجودت
روح الله با تو خرسواریروح القدست رکاب داری
از مطبخ تو سپهر، دودیوز موکب تو زمین، غباری
در شرح رموز غیب گویتبر ساخته عقل کار و باری
عفوت ز گناه، عذر خواهیجودت ز سؤال، شرمساری
این ، کیسه هر نیازمندیوان ، عُدّتِ هر گناهکاری
بر بوی شفاعت تو مانده ستابلیس چنان امیدواری
آری چه شود اگر بشویدلطف تو گلیم خاکساری
بی خردگیَست نا امیدیدر عهد چو تو بزرگواری
آنجا که ز تو نواله پیچندهفت و شش و پنج و چار هیچند
ای مسند تو ورای افلاکصدر تو و خاک توده ، حاشاک
هرچ آن سمَت حدوث دارددر دیده ی همت تو خاشاک
طُغرای جلال تو لَعَمرُکمنشور ولایت تو لولاک
نُه حقه و هفت مهره پیشتدست تو و دامن تو زان پاک
در راه تو زخم، محض مرهمبر یاد تو زهر عین تریاک
در عهد نبوت تو آدمپوشیده هنوز خرقه ی خاک
تو کرده اشارت از سر انگشتمه قرطه ی پرنیان زده چاک
نقش صفحات رایت تولولاک لما خلقت الافلاک
خواب تو و لاینام قلبیخوان تو ابیت عند ربی
ای آرزوی قدر لقایتوی قبله آسمان سرایت
در عالم نطق، هیچ ناطقنا گفته سزای تو ثنایت
هر جای که خواجه ای، غلامتهر جای که خسروی، گدایت
هم تابش اختران ز رویتهم جنبش آسمان برایت
جانداروی عاشقان حدیثتقفل دل گمرهان دعایت
اندوخته ی سپهر و انجمبر نامده ده یک عطایت
بر شهپر جبرئیل، نه زینتا لاف زند ز کبریایت
بر دیده ی آسمان قدم نهتا سرمه کشد ز خاکپایت
ای کرده به زیر پای، کونینبگذشته ز حد قاب قوسین
ای از نفس تو صبح زادهآهت در آسمان گشاده
علم تو فضول جهل بردهحلم تو غرور کفر داده
در حضرت قدس مسند توبر ذروه ی لامکان نهاده
آدم ز مشیمه ی عدم نامدر حِجر نبوت تو زاده
تو کرده چو جان فلک سواریدر گَرد تو انبیا پیاده
خورشید فلک چو سایه در آبدر پیش تو بر سر ایستاده
از لطف و ز عنفت آب و آتشاندر عرق و تب اوفتاد
آن در بر ساوه غوطه خوردهوین در دل فارس جان بداده
خاک قدم تو اهل عالمزیر علم تو نسل آدم
ای حجره دل بتو منوروی عالم جان ز تو معطر
ای شخص تو عصمت مجسموی ذات تو رحمت مصور
بی یاد تو ذکرها مزوربی نام تو وردها مبتر
خاک تو نهال شاخ طوبیدست تو زهاب آب کوثر
ای از نفس نسیم خلقتنه گوی فلک چو گوی عنبر
از یعصمک الله اینت جوشنوز یغفرک الله آنت مغفر
تو ایمنی از حدوث گوباشعالم همه خشک یا همه تر
تو فارغی از وجود گو شوبطحا همه سنگ یا همه زر
طاوس ملائکه بریدتسر خیل مقربان مریدت
ای دستکش تو این مقرنسوی دستخوش تو این مقوس
ای خاشکدانت سقف ازرقوی شادروانت چرخ اطلس
چون روح ز عیب ها منزهچون عقل ز نقص ها مقدس
از بنگه تو کمینه شش طاقاین چرخ معلق مسدس
شد شهر روان بفر نامتاین فلس مکلس مطلس
در مدح تو هر جماد ناطقدر وصف تو هر فصیح اخرس
از عهد تو تا بدور آدمدر خیل تو هر چه ز انبیا کس
هم کوس نبوت تو در پیشهم چتر رسالت تو از پس
فلج ندب بقیت وحدیقفل در لا نبی بعدی
ای شرع تو چیره چون به شب روزوی خیل تو بر ستاره پیروز
ای عقلِ گره گشای معنیدر حلقه درس تو نوآموز
ای تیغ تو کفر را کفن بافنعلین تو عرش را کله دوز
ای مذهب ها ز بعثت توچون مکتب ها به عید نوروز
از موی تو رنگِ کسوت شبوز روی تو نورِ چهره روز
حلم تو شگرف دوزخ آشامخشم تو عظیم آسمان سوز
ماه سر خیمه ی جلالتدر عالم عِلو مجلس افروز
بنموده نشان روی فرداآیینه ی معجز تو امروز
ای گفته صحیح و کرده تصریحدر دست تو سنگ ریزه تسبیح
ای سایه ز خاک بر گرفتهوز روی تو نور خور گرفته
ای بال گشاده باز چترتعالم همه زیر پر گرفته
طوطی شکر نثار نطقتجانها همه در شکر گرفته
افکنده وجود را پس پشتپس فقر فکنده بر گرفته
از بهر قبول توبه خویشآدم سخن تو در گرفته
آنجا که جنیبت تو رفرفعیسی دم لاشه خر گرفته
آنجا که نشیمن تو طوبیموسی ره طور بر گرفته
در مکتب جان ز شوق نامتلوح ارنی ز سر گرفته
تا حصن تو نسج عنکبوتستاوهن نه که احصن البیوتست
هر آدمیئی که او ثنا گفتهرچ آن نه ثنای تو خطا گفت
خود خاطر شاعری چه سنجدنعت تو سزای تو خدا گفت
گرچه نه سزای حضرت تستبپذیر هر آنچه این گدا گفت
هر چند فضول گوی مردیستآخر نه ثنای مصطفی گفت؟
در عمر هر آنچه گفت یا کردنادانی کرد و ناسزا گفت
زان گفته و کرده گر بپرسندکز بهر چه کرد یا چرا گفت
این خواهد بود عُدّه ی اوکفاره ی هر چه کرد یا گفت
تو محو کن از جریده اوهر هرزره که از سر هوا گفت
چون نیست بضاعتی ز طاعتاز ما گنه و ز تو شفاعت