گنج

شمارهٔ ۱۴ - در مدح قوام الدین

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)۵۶ بیت
داد صبا مژده که ساغر بخواهیوسف گل باز برآمد زچاه
لشگر نوروز برون تاختندرفت دی سرد دم عمر کاه
شاه ریاحین سوی بستان چمیدزاطلس سرخ ابر زدش بارگاه
باغ ببرد از چمن خلد زیبصبح بزد بر نفس مشگ راه
ماشطه جعد بنفشه است بادحلیه گر عارض گل گشت ماه
قرطه غنچه زبرون قباستقندز لاله ز درون کلاه
زاغ هزیمت شده و عندلیبنعره در او بسته - بگیر آن سیاه
رفت بسنجاب درون مشگ بیدزانکه چو برفست شکوفه سپید
خیز و نسیم دم شبگیر بیننغمه بلبل چو بم و زیر بین
باد بپرورد بدم طفل باغرحمت این دایه بی شیر بین
از نم گل نامه ارژنگ خواندر دل گل صنعت اکسیر بین
سخت مبارک نفسست این صبایکنفس و اینهمه تأثیر بین
بلبل سرمست سحرخوان نگرغنچه مستور قدح گیر بین
گل زدل شاخ جهان نرم نرمبیحرکت جنبش تقدیر بین
رقص شکوفه نگر از بامدادلاله همی خندد کان پیر بین
ساغر لاله بشکستند خردشاعر شعبان علم الدین بمرد
ابر لب لاله پر از خنده کردباد صبا جان جهان زنده کرد
بلبل دیریست که خاموش بودعشق گلش باز سراینده کرد
بس کله لاله که بر بود بادتا دهن گل بزر آکنده کرد
گل ز نم ابر قصب کله بستگل ز دم باد شکر خنده کرد
لاله قدح داد دمادم چنانکنرگس را مست و سرافکنده کرد
سیم شکوفه مگر از غارتستکش بدمی باد پراکنده کرد
نرگس غمناک مرا شاد داشتسوسن آزاد مرا بنده کرد
بنده که؟ بنده خورشید شرقآنکه شود در دل او بحر غرق
خواجه قوام الدین صدر انامآنکه بدو یافت شریعت قوام
بر در او عقل فروتر گدایبر سر او چرخ کمینه غلام
مسند او تکیه گه شرع و عقلدرگه او قبله گه خاص و عام
شرع بدوزنده چو مردم بروحجور بدو گشته چو عنقا بنام
جز که بر او اسم بزرگی دروغجز که بر او نام مروت حرام
زاویه دهر بدو یافت نوردایره چرخ بدو شد تمام
منصبش از غایت رفعت چنانکچرخ بگردش نرسد والسلام
ای ز نظیر تو زمانه عقیموی ز نهیبت دل اعدا دونیم
صانع عالم که جهان آفریدذات تو از جوهر جان آفرید
از پی مدح تو بنان گستریدبهر دعای تو زبان آفرید
کلک ترا ضامن ارزاق کردپس ز پی رزق دهان آفرید
عقل ز قدرت بتحیر در استتا چو توئی چون بتوان آفرید
هست ذخیره ز پی جود توهر چه خدا در دل کان آفرید
گردن خصمان تو چو نان قویاز پی سیلی گران آفرید
پس چه توانگرد چو ایزد ترابار خدای همگان آفرید
عقل ز رایت هنر آموختستچرخ ز قدرت شرف اندوختست
هر که تو چون جان نئی اندر تنشپوست شود بر تن او دشمنش
وانکه برون برد سر از چنبرتبار سر او نکشد گردنش
وانکه نهد پای برون از خطتچرخ دو خلخال کند زاهنش
خصم چو بیند گره ابرویتبفسرد از سهم تو خون در تنش
خشم چه حاجت تو مکن جز که لطفتا شود افعی زه پیراهنش
خواجگی خصم تو دانی ز چیستبندگی درگه تو کردنش
سایه بر آن کار میفکن که خودسایه همی گردد پیرامنش
تا تو بدانی که ز خورشید بودمه که شب چارده روشن نمود
رایت اقبال تو منصور بادچشم بد از دولت تو دور باد
حیف بود سعی تو در قهر خصمخصم تو از خصم تو مقهور باد
در همه دوران که کند چرخ رانسختی از رای تو دستور باد
عالم بخشش بتو موجود شدخانه دانش بتو معمور باد
رای تو کو ذات خط استواستنقطه اش این دایره نور باد
با ولی و با عدویت لطف و عنفجان برو جان ده چو دم صور باد
هیبت تو در دل اعدای تونور تجلی و که طور باد
بنده امرت کره تیز گردحلقه بگوشت فلک لاجورد