گنج

شمارهٔ ۱۵ - در مدح اقضی القضاة رکن الدین صاعد

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)۶۴ بیت
اینک اینک چتر سلطان شریعت در رسیدماه منجوقش بر اوج گنبد اخضر رسید
صدر عالم رکندین اقضی القضاة شرق و غربآفتاب مسند و اعجوبه منبر رسید
لعبت چشم شریعت قرة العین وجودبوالعلاء جاه بخش و صاعد صفدر رسید
پایه جاه رفیع او ز نه گردون گذشتپرتو رای منیر او بهفت اختر رسید
از نشاط مقدم میمون او از خاص و عامنعره الله اکبر تا بگردون بر رسید
دین و دولت زین بشارت خوش همین ازندازانکخواجه دینار بخش و صدردین پرور رسید
فتنه ها شد خفته کامد خواجه بیدار بختداوری شد منقطع کاینک جهان داور رسید
طره شب سایه دست سیاهش باد و هستکوکب گردون نثار خاک راهش باد و هست
مهر خاموشی ز درج نطق بر باید گرفتپس پی مدح امام بحر و برباید گرفت
ذکر نوشروان و رستم هر دو در باید نوشتپس حدیث صاعد مسعود در باید گرفت
مایه فضل وی از علم علی باید شناختنسخت عدل وی از عدل عمر باید گرفت
چرخ اگر کردست جرمی عذر آن اینک بخواستپس شمار چرخ با ما سر بسر باید گرفت
تلخ و شیرین فلک بر همدگر باید نهاددرد و صافی جهان در یکدگر باید گرفت
از سفر مه خلعت خورشید میپوشد زنورپس حساب این سفر همم زان سفر باید گرفت
ماه چون از خدمت خورشید گردد باز پساز رخ او فال اقبال و ظفر باید گرفت
خواست دستوری فلک تا بوسه بر پایش دهدگر شود راضی ملک بر دیدگان جایش دهد
ایکه چشم چرخ چونتو خواجه هرگز ندیدعقل چونتو نوجوانی عاقل و کر بزندید
آیت عدلی و لیکن عدل را صورت که یافتصورت عقلی ولی کس عقل در حیزندید
هر که لفظ تو ندید اندر لباس خط توساخته با یکدگر هم سحر و هم معجز ندید
کلک تو هر مشکلی حلکرد سر گردانچراستکس چو کلک تو حقیقت قادر عاجز ندید
علم جز ذات تو کس بر منبری لایق نیافتشرع جز شخص تو کس بر مسندی جایز ندید
کان حساب دخلش از من ذلک و منها بکردوجه خرج جودتو در حشو و در بارز ندید
آنچه می یابد طمع از جود تو هرگز نیافتوانچه می بیند هنر در عهد تو هرگز ندید
بی شکوهت اصفهان پربیم و پر فریاد بودهمچو بی ملاح مان کشتی بروز باد بود
بی مبارک طلعت تو ظلم خنجر میکشیدبی همایون رایت تو فتنه لشگر میکشید
عافیت بی تو در اصفاهان نمی یارست بودتو عنان می تافتی او نیز رو درمیکشید
امن در هر جا سپر افکنده بدبر روی آبتا برادر تیغ بر روی برادر میکشید
گاه خنجر از زبانش جرم آتش می نمودگاه آتش از زبانه شکل خنجر میکشید
ای بسا مردا که جوشن داشتن عیبی شناختپس چو زن در سر ز بیم تیغ چادر میکشید
آنکه او سرگین کشیدی چو نجعل از خانه هابس بدامن همچو مجمر عود و عنبر میکشید
وانکه سوگند فلک بودی بخاک پای اوگاه سر میباخت از بام و گهی زر میکشید
صحن دارالملک و فتنه اند او آتش زده!قبة السلام و مسجدها در او آتشکده!
این جهان میسوخت تا از زخم تیغ افگار شدوان سگی میکرد تا از بیلکی مردار شد
ای بسا تن کوزدست خویشتن در خاک خفتوی بسا سر کوبپای خویشتن بردار شد
ْآنکه چشمی پر گهر از گریه چونپیکاننمودبا دهانی پر ز خون از خنده چون سوفار شد
بخش کمتر ژنده پوشی رزمه بزاز بودقسم هر گنده بغل صد طبله عطار شد
بسکه نعره میزدند این ابلهان تالاجرمفتنه خفته ز بانگ نعره شان بیدار شد
ای بسا جاهل که جانش در سر پا مزد رفتوی بسا ظالم که دینش بر سر دینار شد
ای بسا مرد دلیر جنگجوی رزم زنکش چو من از بیم شمشیر آب در شلوار شد
بود در جان جهان هر ساعتی سوزی دگرچشم کس هرگز مبیناد آنچنان روزی دگر
از شعاع تیغ هر ساعت جهانی سوختندوز تف شمشیر هر دم آتشی افروختند
قبة الاسلام را هم عزت اسلام رابی تهاون روز می کندند و شب میسوختند
می بریدند از سر شمشیر حلق یکدگرپس بنوک نیزه هم بر یکدیگر میدوختند
من نمیدانم که در آن فتنه آنجولاهگاناز کدام استاد خیاطی همی آموختند
حمله ها بردند تا صف عدو برهم زدندسعی ها کردند تا هم عاقبت بسیوختند
چون ازان رستیم اینک خادم و زخم چماقتا فرو دوشند هرچ آن عمرها اندوختند
مایه ها درباختند و چون از انچیزی نماندریسمان و چادر بیوه زنان بفروختند
زانهمه نعمت کنون بر مردمان وامی نماندزر مگر سیمرغ شد زیرا کزاو نامی نماند
منت ایزد را که تا تو صدا دیوان آمدیمنت ایزد را که چون خورشید رخشان آمدی
منت ایزد را که منصور و مظفر دوستکامراست چونانکه دل ما خواستچو نان آمدی
عالمی رفتی و اینک عالمی باز آمدیآصفی رفتی و اینک صد سلیمان آمدی
همچو سرو آزاد و سرسبز و چو لاله تازه رویهمچو گل خوش طبع و همچو نشمع خندان آمدی
سایه حقی ازان در سایه حق بودهظل یزدانی ازان در ظل یزدان آمدی
در حضر همچون خلیل از آتش اربیرونشدیاز سفر همچون خضر با آب حیوان آمدی
گاه خردی با همه شیران عالم بر زدیروز طفلی با همه مردان بمیدان آمدی
یارب این صدر جهان را دایما منصور دارچشم بد از ساحت جاه و جلالش دوردار
تا جهان باشد ترا عز و جلال و جاه بادآفتاب قدر تو در سایه الله باد
پای صرف نایبات از ساحتت مصروف شددست جور روزگار از منصبت کوتاه باد
زافتاب قدر تو چون ذره سرگشتست چرخهمچو سایه دشمنت محبوس قعر چاه باد
خیمه نیلوفری در هر چه باشد رای توصد کمر پیشت بخدمت بسته بی اکراه باد
برخلاف رای تو این صبح آیینه مثالگر برآرد یکنفس در صحبت صد آه باد
کعبه آمال ارباب خرد دهلیز تستقبله حاجات اهل فضل این درگاه باد
کلک تو مستخرج ارزاق خاص و عام شدرای تو روشنتر از تدویر جرم ماه باد
تکیه گاه چرخ جز این درگه عالی مبادمسند شرع از شکوه طلعتت خالی مباد