شمارهٔ ۸۰ - انقلاب اصفهان
دیدی تو اصفهان را آن شهر خلدپیکرآن سدرهٔ مقدس آن عدن روحپرور
آن بارگاه ملت وآن تختگاه دولتآن روی هفت عالم وآن چشم هفت کشور
هر کوچه جویباری محکم به مهر عصمتهر خانه سایه سایه با یکدگر مجاور
از غایت سخاوت زردار او تهیدستوز مایهٔ قناعت درویش او توانگر
اکنون ببین در آن خلد طوبی بیخ کندهولدان مو بریده حوران کشته شوهر
شهری چو چشم خوبان آراسته به مردمخالی شده ز مردم حالی چو چشم عبهر
همچون صباح کاذب خطی ولی مبترهمچون سراب شوره حظی ولی مزور
لطف خدای دیدی اکنون سیاستش بینانواع لطف دیدی آثار قهر بنگر
مشک از عناب چین در شد قار همچو کافورلؤلؤ ز غصه در بحر شد قیر همچو عنبر
نحل ار بداندی این ممکن که گردد از سهمشهدش چو شحم حنظل مومش چو سنگ مرمر
آتشپرست را گو برگیر نار و زنارکایدر نماند اصلا نه مسجد و نه منبر
بنگر بدین عجایب طوفان و کوه جودیدجال و مهد مهدی غرقاب و بیت مشعر