شمارهٔ ۱۲۲ - تعزل
ای حسن بسته برقمرت رنگ ارغوانوایزد نهاده برشکرت شکل ناردان
برده بزیر عنبر تو یاسمین وثاقکرده بگرد شکر تو طوطی آشیان
یکذره کردگار ترا چون نداد سنگپیکان غمزه را بچه برمیکنی فسان
گلها پدید گشت ز خاک و بهرگلیدر خاک میکنی بعوض عاشقی نهان
پرسی چگونه دل تو شادمانه هست؟در عهد چو نتوئی دل و آنگاه شادمان؟
در باد بوی طره تو یافت چاکرتبر باد از گزاف ندادست خان ومان
ترسم بتاکه فاش کند در اشک مناین راز عشق مانده بپنهان زهمگنان
نه نه که هر که جائی دری فشاند دهرآنرا بجود صاحب عادل برد گمان
والانظام ملک و خداوند صدر دیندستور ملک بخش و وزیر ملک نشان
آویزه ایست حلم وراکوه بیستونفضل آیه ایست دست ورا بحربیکران
ای از سرشک حاسد جاه عریض توعالم فیروزه طیلسان
گردون نخست پایه و شعری دوم بودآنرا که بر جناب تو آمد بنردبان
پیوسته نقشبند ز کلک تو مستفیددایم صدف گشای زلعل تو ترجمان
قاصر زعزم نهضت تو جره سفیدعاجز زبیم صولت تو شرزه ژیان
ای اسم داده همنفس روح را سخنوی نام کرده نایژه رزق را بنان
گرفی المثل چو تیغ زبان آهنین کنمفرسوده گردم ارکنم اوصاف تو بیان
مستغنیست بنده باقبال تو ازانکآبحیات شعر فرو شد برای نان