شمارهٔ ۹۵ - در مدح اقضی القضاة رکن الدین صاعد
ای طلعت میمون تو سر چشمه اجراموی عهد همایون تو سر دفتر ایام
ای خاتم تو دایره نقطه عصمتوی مسند تو مردمک دیده اسلام
داغی شده برران فلک صاعد مسعودتاجی شده بر فرق ملک خواجه حکام
از کنه جلالت متحیر شده ادراکوز عز جناب تو شده منقطع اوهام
موقوف مراد تو بود گردش افلاکمقرون رضای تو بودجنبش اجرام
ز امر تو ونهی تو دایم دو نهادستدر گوهر افلاک و زمین جنبش و آرام
رای تو چو صبحست ولی صبح نه غمازنطق تو چو مشگست ولی مشک نه نمام
علم تو همیخواند از اجمال تفاصیلرای تو همی بیند ار آغاز سرانجام
صدگونه کند عفو تو بر روی گنه عذرصدگونه نهد جود تو بر راه طمع دام
اقبال تو بین پای بلا بسته بزنجیرانصاف تو بین دست ستم دوخته در خام
در گوش قضا پیر قدر هیچ نگویدکاول نکند رای تو از این سخن اعلام
گر پیکر خشم تو بر ارواح نگارندخود قابل صورت نشود نطفه در ارحام
در بازوی دین قوت ازان کلک ضعیفستچونانکه بود قوت از ارواح در اجسام
کان کیسه تهی کرد و ز جودت بتقاضاستمسکین چکند گر نکند هم ز کفت وام
گفتم کف کانبخش تو دریاست خرد گفتای بی خرد یافته درا یافته و دشنام؟
کو غوطه کشتی شکن و موج نفس گیرکو میغ سیه فام و نهنگان سیه کام
گفتم تو بگو گفت کلید در روزیگفتم ز چه دندانه کند گفت ز اقلام
ای لفظ تو گشته همه دل نغز چو پستهوی حزم تو گشته همه تن مغز چو بادام
چون شرع قوی ساعد و چونعقل قوی رایچون عدل نکو سیرت و چون علم نکو نام
از لطف تو در دست قضا عنصر ایجادوز قهر تو در طبع فنا قوت اعدام
تا گشت مزین بشکوه تو مناصبتا گشت مفوض بسر کلک تو احکام
بی ساز شد از حشمت تو بربط ناهیدزنگار زد از هیبت تو خنجر بهرام
صدبار فلک پیش تو در خاک بغلطیدکاین زاویه بنده مشرف کن و بخرام
یک چاکر هندوست زحل نام برین سقفدر حسرت آن تا تو نهی بر سر او گام
بر فرق زحل پای نه از بهر تواضعکز بنده ندارند دریغ اینقدر انعام
مردم همه در طاعت تو بسته میانندمقبل ز سر رغبت و بدبخت بناکام
خصم تو از ان دیگک سودا که همی پختحاصل جگر سوخته دید و طمع خام
این دست عجب بین که قدر باخت ادب راعاقل نکند بیهده بر قصد تو اقدام
هرکس که خلاف تو کند زود بیفتدعصیان ترا زود همی باشد فرجام
زهریست هلاهل سخن خصمی جاهتگو هر که ملولست ز جا خیز و بیاشام
هر سر نه باندام کند بندگی توآرند ازان سر سه طلاقی بشش اندام
مارا ز مقامات بد اندیش تو باریهر روز زنو تازه شود قصه بلعام
نتوان بچنین شعر ستودن چو توئیراآری بفلک بر نتوانشد ز ره بام
ما مرد مدیح تو نباشیم ولیکناین زقه روح القدسست ازره الهام
عاجز همه خلقند ز مدحت نه منم خاصعیبی نبود عجز چو باشد سببش عام
خود گیر که مدح تو سزای تو کسی گفتحاصل چه چو قاصر شد از ادراک تو افهام
چون عاقبه الامر همه عجز و قصورستآن به که کنم کمتر و کمتر دهم ابهام
تا خنجر بهرام بسوهان نشود تیزتا توسن افلاک برایض نشود رام
بادا دل امید نکو خواه تو بی بیمبادا شب ادبار بداندیش تو بی بام
کمتر اثر ظل تو فیروزی بی سعیبهتر ظفر خصم گریز نه بهنگام
جز مسند تو کعبه آمال مباداجز درگه تو قبله حاجات مبینام
اقبال تو پاینده و انصا ف تو پیوستاحسان تو هموراه و انعام تو مادام