گنج

شمارهٔ ۹۴ - در شکایت

اندیشه دل دراز می‌بینمبر دل در درد باز می‌بینم
بربود فلک امید من یک‌یکیارب که چه ترکتاز می‌بینم
بر من که برهنه‌تن‌تر از سیرمده تو شده چون پیاز می‌بینم
هرجا که ستمگریست خونخواریبر دست شهی چو باز می‌بینم
بر عرصه خاک مهره طبعمدر ششدره نیاز می‌بینم
زخم از پی زر همی‌خورد سندانبس زر به دهان گاز می‌بینم
در کفه روزگار ناموزونسرهای تهی فراز می‌بینم
شمع هنرم بکشته‌ام زیراکز افروختنش گداز می‌بینم
از نعمت آن به روزه می‌باشمکش طاعت چون نماز می‌بینم
از خوان کسی چه چشم شاید داشتکش گرسنه‌تر ز آز می‌بینم
زین سگ‌صفتان آدمی‌صورتاولی‌تر احتراز می‌بینم
هم وعده‌شان خلاف می‌یابمهم گفته‌شان مجاز می‌بینم
این در که ز بخل باز بستستندهرگز نشود فراز می‌بینم
من این همه شعبده که می‌بینیزین حقه مهره باز می‌بینم
گر در همه عمر دوستی گیرمهم هیچ بود چو باز می‌بینم