شمارهٔ ۹۲ - در ستایش خود و مدح رکن الدین صاعد
منم آنکس که سخن را شرفممنم آنکس که جهانرا لطفم
منم آنکس که زمن ناید بدنیک بشنو که نه مرد صلفم
هم بعیوق رسیده سخنمهم ز افلاک گذشته شرفم
تیر بر ماه نویسد نکتمعقل بردیده نگارد نسفم
نه بسیم کس باشد طمعمنه بخوان کس باشد شعفم
خلف آنست که بی شرم ترستجای شکراست که من ناخلفم
بسکه در من کشد این چرخ کمانکاغذین جامه ازو چون هدفم
کوه را مانم هنگام وقارگرچه چون ذره چنین مستخفم
سال ها شد که یکی میجویمعمر بگذشت و نیامد بکفم
ضایع اندر وطن خویش چنانکمشک در نافه و در در صدفم
نارسیده ز هنر گشته تمامراست همچون مه در منتصفم
با همه کس چو الف راست روملاجرم دست تهی چون الفم
کجرو است این فلک چون خرچنگسر فرو برده ازان چون کشفم
در میان سخن خود بیقدرهمچو در عقد جواهر خزفم
فلکا عنقره ام یافتۀکه بکیل بره داری حشفم
خود گرفتم که خرم من بمثلآخور آخر ز چه شد بی علفم
بیش ازین دم مده ارنای نیمبیش ازین دست مزن گر نه دفم
قدر من می نشناسی تو مگرکه بود از تو بدل بر کلفم
هیچ کس را نشدم نیز وبالکه خوداینست نسب و این شرفم
این چه ژاژست که من میخایمخود ندانم که چگویم خرفم
من کیم در همه عالم آخریا که بودستند اصل و سلفم
نه امامم من نه پیش روینه امیری و نه صاحب طرفم
نه میان علما در محفلهیچکس دیده در صدر صفم
بیش از ین نیست که کدیه نکنمشاعری بی طمع و محترفم
هنر من همه آنست که منبر در صدر جهان معتکفم
پای بر چرخ نهم گر گیردصدر رکن الدین اندر کنفم