گنج

شمارهٔ ۹۱ - در مدیح قوام الدین

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: م۳۳ بیت
ای یافته از قدر بر افلاک تقدموی کرده گه حکم بر اجرام تحکم
مخدوم جهان صدر قوام الدین کاینچرخگفته است که مأمور توأم فأمرو احکم
رای تو منزه بود از ننگ ترددجود تو مسلم بود از مطل و تلعثم
فخر آورد از روی شرف بر سر گردونخاکی که بر او مرکب خاص تو نهدسم
خون درجگر آهوی چین مشک شود زانککرد اوز نسیم دم خلق تو تنسم
پیش دلت ار موج زند بحر بجنبشهم موج قفایش زند از دست تلاطم
چون دست گهر بار تو کی باشد هرگزورچند ز گوهر بود انباشته قلزم
هرگز جگر تشنه کجا سیر کند خاکورچه عوض آب بود وقت تیمم
کانست در ایام تو مظلوم ولیکندر عهد تو معهود نبودست تظلم
پروین بنمودست باعدای تو دندانتا در رخ احباب تو کردست تبسم
ای قدر تو افزون شده از دایره چرخوی جاه تو بیرون شده از حد توهم
هم کرده گنه را کرم و عفو توپی کورهم کرده ستم را اثر عدل تو ره گم
اندیشه مدیح تو نهان کرده گه نظماز بسکه معانی کند آنجای تراکم
گر محترق و راجع و منحوس نبودیچون رای تو بودی بدرخشیدن انجم
ممدوح نباشد چو تو کز مدح تو ماراتحسین دمادم بود احسان دمادم
صدرا بگرم گرچه صداعست ولیکنبشنو سخن بنده و فرمای تجشم
آنم که گه مدح تو چون موی شکافمسرگشته شود عقل از ادراک و تفهم
خوندل من میخورد اینچرخ وزینرویدر خوندل خویش همی جوشم چون خم
محروم چنانم که ز حرمان بغایتبر حال من اعدای مراهست ترحم
من چونسمت خدمت صدری چو تو دارمبر من چه کند چرخ سراسیمه تهاجم
من صبحم و در مدح تو جز صدق نگویماین یافه درایان را کذبست تکلم
اینان همه صبحند ولیکن همه کاذببر من همه زین یافته باشند تقدم
شد تیزی خاطر سبب سوختن منشد نرمی قاقم سبب کشتن قاقم
آهوی من آنست که بر دو نان از حرصچون سگ بنجنبانم صدبار سر و دم
من مدح چرا گویم از بهر دو من نانآنرا که سمن باز نداند ز تورم
بر من نکند هیچ اثر نکبت ایامچونانکه خدررا نرسد رنج تألم
فضلم عوض رزق من آمد مگر از چرخچون نیش که آمد عوض دیده کژدم
شاید که بدین شهر کند چرخ تفاخرشاید که بدین مدح کند عقل ترنم
تا شعشعشۀ نور توان جست ز خورشیدتا خاصیت نطق توان یافت ز مردم
پایاد وجود تو که آنمعنی جودستاز تو همه تسلیم و ز زوار تسلم
خصمت ز فلک کوفته و پشت خمیدهبدریده شکم پوست ز سر کنده چو گندم
اعدای تو از نکبت ایام بحالیکش مرگ فجی باشد از انواع تنعم
فی العز و فی الدوله ماشئت تعش عشفی القدرة و النصرة ماشئت تدم دم