گنج

شمارهٔ ۹۰ - درمدح صدرالدین

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: رم۵۸ بیت
ای طالع نگون ز تو تا کی قفا خورموی چرخ واژگون ز تو تا کی جفا برم
روزی بخشم بشکنم این مهر مهر تووین پرده کبود تو بر یکدگر درم
از دور تو چه باک که من قطب ثابتموز نحس تو چه بیم که من سعد اکبرم
وجه کباب از جگرم کن که لاله اموقت شراب خون دلم خور که ساغرم
چون عود بهر بوی بر آتش نشانیمآتش چه حاجتست که من مشگ اذفرم
از سرو سالخورده نیم سرفراز ترآنرا چه میکنی تو که من شاخ نو برم
از سرد و گرم تو بدر آیم که در هنرخوش طبع وسرخروی چویاقوت احمرم
من درگهی گزیده ام از بهر دفع توکاندر پناه او ز سلامت مصون ترم
عالی جناب خواجه آفاق صدر دینکش آفتاب گفت من از تو منورم
چرخ از پی تفاخر کفتست بارهاشمن نیز در رکاب تو دیرینه چاکرم
از روی شکر گوید این لفظها همیآنم که در بزرگی از افلاک برترم
د رعالم معانی عقل مشرفمبر ذر وه معالی روح مطهرم
از خاندان علمم و فضلست حجتممشکل گشای شرعم و عقلست رهبرم
باشد فرود قدرمن و دون حق منگر از بنات نعش بسازند منبرم
هنگام لاف بسته دهان همچو غنچه اموقت سخن گشاده زبان همچو خنجرم
از همت بلندم و از پایه رفیعدر زیر پای جز سر ناهید نسپرم
گرچه بلند اصلم و پاکیزه نسبتماز ذات خود بزرگم زیرا که گوهرم
در خورد خویش زیور خویش از طلب کنمخورشید تاج باید و اکلیل افسرم
از ماه حلقه باید و مهرم نگین مهرنی نی نبایدم نه چو گردون سبک سرم
گردن فرازم ار چه سر افکنده ام ز شرمآری ببوستان معالی چو عبهرم
صبحم که تعبیه است چو خورشید نکتۀدر هر نفس که من همی از دل بر آورم
انصافرا ترازوی عدلست همتمزین روسفال و زرهمه یکسان بود برم
از بخشش آفتابم ازان در عطای عامهم گوهران نوازم و هم ذره پرورم
هر بدرۀ که شمس ودیعت نهد بکاندر چشم همت آمده از ذره کمترم
در حلم خاکم آتش خشمم بدان کشمسیماب جودم آب رخ زر بدانبرم
خورشید عقل و ابر سخایم میان خلقزان هم گهر فشانم و هم نور گسترم
در پردگی چو غنچه ام آری ولی چو گلبا تبغ آفتاب بتابست مغفرم
بی تهمتی از آهو عقل مجسممبی منتی از آهو جان معطرم
روشن تراست نسبت من زافتاب چرخبا سایه از تواضع گرچه برابرم
کان همتم اگرچه نخواهند میدهمدریا دلم اگرچه ببخشم توانگرم
در ذره آفتاب نیارد کشید تیغتا من میان هر دو بانصاف داورم
در بحر حادثات گه موج کشتیمدر زورق سپهر گه حلم لنگرم
برداشته زدیده فضل و هنر سبلالماس فعل خاطر و لفظ چو شکرم
نیلوفرم بهمت عالی ازان سببسر جز بآفتاب همی بر نیاورم
خورشید اگر ز ذره سپاهی همی کشدمن ماه شبروم که ستاره است لشگرم
عیب کسان نهفته بماند مرا که مندر آینه که عیب نمایست ننگرم
خصم اربدی نماید و گوید زروی حلمآن گفته در گذارم و زان کرده بگذرم
در چشم دوست از شب قدرم عزیز تربر جان خصم صعب تر از روز محشرم
ای سروری که این ز صفات تو شمه ایستکز شرح آن زبان قلم شد معنبرم
بر حال بنده نیز نظر کن که مدتسیتکز دهر هر زمان بدگر محنتی درم
ننگ آیدم که گویم در عهد چون توئیمن بی گناه بسته چرخ ستمگرم
معروف من ببندگی تو پس آنگهیزهره است چرخ را که زند زخم منکرم
در شاعری ز جمع گدایان مخوان مرادر بندگی ز جمله اوباش مشمرم
فر همای دارم لیکن مرا چه سودچونوقت قوت همچو سگان استخوانخورم
در زاویه مقوس چون خط منحنیزین مرکز مسطح و چرخ مدورم
پرکنده و ستمکش چون بادم و چو خاکگردن فراز و سرکش چون آب و آذرم
با چرخ همچو سوزن دلدوز تنگچشمچون ریسمان تافته سر زیر چنبرم
جز مرگ بر نپیچد کس دست همتمتا آنچه نهمت است نگردد میسرم
گر عویی کنم که چو من نیست در سخنبس باشد این قصیده گواهی محضرم
گردون وکیل خصم هنر شد بحکم آندلتنگ و کوفته چو گواه مزورم
مظلوم چون بخانه زندیق مصحفممحروم چون ز چشمه حیوان سکندرم
نه هیچ دستگیر در این غم مساعدمنه هیچ پایمرد درین کار یاورم
کوشش چرا کنم که نگردد فزون بجهداین روزی مقسم و عمر مقدرم
جز خاندان تو بخدا گر سزای مدحکس ماند در جهان و ندارند باورم
من از پی مدیح تو پرورده ام سخنور نه بریده باد زبان سخنورم
دستم بتیغ قهر قلم باد از دویتجز نام اشرفت بود ار زیب دفترم
بعد از خدای عز و جل اعتماد هابر اهتمام تست نه بر چرخ و اخترم
نزد تو گر نشان قبولی نباشدمگر هیچ نام شعر برم نیز کافرم