شمارهٔ ۸۴ - در مدح امام عالم صدرالدین
بخوب طالع و فرخنده روز و فرخ فالبتافت از افق شرع آفتاب کمال
چه آفتابی؟رخشنده رای و بخشندهنبرده ننگ کسوف و ندیده نقض زوال
امام عالم و مخدوم عصر صدرالدینسپر مهر لقا و سحاب بحر نوال
زهی عطای تو مکثار و باس تو مقدامزهی سخای تو مضیاف و خلق تو مفضال
کف تو ضامن ارزاق و واهب اموالدر تو قبله اقبال و کعبه آمال
ز فیض جود تو بحر محیط یک قطرهبسنگ حلم تو صد کوه قاف یک مثقال
نواله خوار سر خوان تو ملوک و ملکحوله دار در خلق تو شمول و شمال
تو عقل محضی و ابنای دهر همچو دماغتو روح صرفی و اهل زمانه چون تمثال
تراست بر همگان سروری باستحقاقتراست بر همگان خواجگی باستقلال
رفیع منصب تو بر سر سیادت تاجخجسته مسند تو بر رخ شریعت خال
حلال پیش جنابت جناب بیت حرامحرام پیش حدیثت حدیث سحر حلال
ز دست جود تو رنجور بوده اند الحقمدام بازوی وزان و ساعد کیال
گزاف کار سخای تو از میان بر دستمدنقی ترازوی و زحمت مکیال
ز بس که غارت کردند وای دست و دلتاگر نخواهند از کان و بحر استحلال
درآندیار که حزمت بر او کشد سدینیابد آنجا یأجوج فتنه و هیچ مجال
کسیکه گوید کز روح محض بود مسیحتمام باشد او را بذاتت استدلال
هوس گرفت مگر چرخرا که پی گیردسوی مدارج قدر رفیعت اینت محال
تراست آن شرف صدور و مرتبت که دروچو من نشیند روح القدس بصف نعال
زمقدم تو سپاهان اگر شدی آگاهترا از انسوی زنگان نمودی استقبال
زفرقت تو چه گویم چه رفت بر سر ماز غیبت تو ندانم که چون گذشت احوال
نه خواب چشم و نه صبر دل و نه راحت تننه طعم عیش و نه امن سر و نه عصمت مال
از آرزوی تو سالی بقیمت روزیدر انتظار تو روزی بقامت صدسال
بمانده بی تو من از جور دهر سرگردانگرفته بیتو مرا از وجود خویش ملال
چنان بوعده همیکرد چرخ مولامولکه شد ز خون دلم طشت چرخ مالامال
همی نبشت زمانه جریده آفاقهمی نوشت ستاره صحیفه آجال
دراز قصه چه خوانم که کم نخواهد شدوگرچه رانم عمری سخن بدینمنوال
هزار شکر خدا را که رایت تو رسیدبمستقر جلال و بمرکز اقبال
چو باز دیدم این طلعت مبارک توهمه سلامت دان آن صواعق و اهوال
همیشه تا که بنالند بیدلان ز فراقهمیشه تا که ببالند عاشقان ز وصال
فلک مقبم درت باالعشی و الاشراقجهان بکام دلت بالغدو والاصال