گنج

شمارهٔ ۸۳ - در مدح ملک اعظم اردشیربن حسن اسپهبد مازندران

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ال۵۷ بیت
ایکه در دست تو هرگز نرسد دست زوالدور باد از تو و از دولت تو عین کمال
ای زمین حلم زمان جنبش دریا بخششایفلک قدر ملک سیرت خورشید جمال
مردم چشم خرد واسطه عقد ملوکاردشیر بن حسن شاه پسندیده خصال
ملک مشرق و لشگر کش اسلام که هستبر جهانداریت از خلق جهان استقلال
قاصر از کنه جلال تو مقادیر عقولعاجز از نقش مثال تو تصاویر خیال
باز اقبال ترا هفت فلک زیر دو پرمرغ انصاف ترا هفت زمین زیر دو بال
ماه منجوق تو در ساعد جوزا یارهنعل شبدیز تو در پای ثریا خلخال
گاه وصف نظر تربیتت نامیه لنگگاه شرح شرف مرتبتت ناطقه لال
دهر درجی است درو نقطۀ از ذکر تو خطملک روئی است براو دایره چترتو خال
ذروه چرخ رفیعست ترا صحن سرایقمه عرش مجید است ترا سقف جلال
روز خشم تو شیاطین همه در تف و گدازروز بار تو سلاطین همه در صف نعال
دور باد، ار تف خشم تو زبانه بکشدآهن اندر دل کوه آب شود سنگ زگال
عافیت در دو جهان رخت کجا بنهادیگر نه این خشم ترا حلم بدی در دنبال
گر زمین ذرۀ از حلم تو حاصل کردیدگر از نفخه صورش نرسیددی زلزال
ای که چاوش ره حشمت تو خاتم جمایکه سرهنگ در هیبت تو رستم زال
چتر داری ترا کرده تمنا خاقانپاسبانی ترا کرده تقاضا چیپال
همه چیزیت توان خواند مگر فرد قدیمهمه چیزیت توان گفت مگر عیب و مثال
پیش از ان کادم منشور خلافت بستدتو در آنعهد ملک بودی و آدم صلصال
آسمان طفل بد آنگه که زمین ملک تو بودوافتاب از عدم آنروز رسیده چو هلال
از نم قطره کمیخت زمین خشک نبودکاسمان میزد در پیش رکاب تو دوال
اولین روز عطارد که بدیوان بنشستبجهانداری از بهر تو بنوشت مثال
در ازل ملک تو پرداخته شد فارغ باشزانکه ملک ازلی را نبود بیم زوال
دولت آنست که از دور زمان نبشولدورنه باشد همه کس را دو سه روزی اقبال
دوحه سلطنت هر که قوی تر زان نیستچون نکو بنگری از باغ تو برداست نهال
حقتعالی بتوازن داد همه روی زمینکه ترا خلق همه روی زمینند عیال
ساقی مجلس انعام تو بی مولامولجام ها بر کف امید نهد مالامال
مال و دشمن بر تو دیر نپایند ازانکملک دشمن مالی وشه دشمن مال
همه شاهان جهان از تو وجودت خجلنداین چه شیوه ست که شه دارد در بذل نوال
جمع مالست غرض این دگران را از ملکملک مارا از ملک غرض بخشش مال
لاجرم مشرق و مغرب ز تو پر شکر و ثناستحاصل این دگران نیست بجز وزر ووبال
آنچنان تازه که طبع تو ز بخشش گرددجگر تشنه همانا نشود زاب زلال
گاه دانش چو خرد نقب زنی دردل غیبگاه بخشش نکنی فرق منی از مثقال
ای که هرگز نبود حکم تو مشغول جوابوی که هرگز نبود جود تو موقوف سؤال
تو بخر مدحکه از بیم عطا آن دگراننام شعر و شعرا نیک ندارند بفال
دی چو از مطلع خود تیغ زد آیینه چرخطلعت شاه جهان دیدی، هم زان منوال
چون برآمد بافق گرم درآمد بعتاببا من از راه مجارات نه از روی جدال
گفت کای شاعر شاهی که همی نازد ازوتاج و تخت ملکی راست چو عاشق زوصال
تا تو آراستۀ شعر بالقاب ملکیافتست از تو سخن رونق بازار و کمال
شاهرا عادل خوانی نتوانگفت که نیستلیکن این عدل بود نزد تو؟نیکو بسگال
اوبیک لحظه بتاراج دهد بی جگریآنچه من در دل کان جمع کنم در دو سه سال
خاک بیز فلکم خیره چراغی بر دستشعله جاروبم و کان کیسه و گردون غربال
راست چون چند قراضه بهم آمد اینکجودشه تاختنی آرد و بخشد در حال
آخر از بهر خدا چند کنم بر در اوهر سحر گاه چو مظلوم ز کاغذ سربال
گفتم او راز سخا باز توان داشت بگفت؟این چه سودای غرور است و تمنای محال
ابر چون رای عطا کرد توانگفت مبار؟شاخ چو نقصد هوا کرد توانگفت مبال؟
تو چه خدمت کنی ار زر نزنی بهر ملکچو نتوصد مشعله دارست بر این در بطال
مکن ایشاه که کان کیسه تهیکرد از توزر و سیمست که میبخشی نه سنگ و سفال
کف کافی تو با کان چه عداوت داردکه بیکبار برآورد ازو استیصال
ملک از بخشش بسایر اگر نیست ملولبنده را باری از این بیش شدن خاست ملال
عنصری کو که همیگفت که محمود کریمگو بیا از کرم شاه بخواه استحلال
کو غضاری که همیکفت بمن فخر کندهر که او بر سر یک بیتم بنویسد قال
گو بیا شاعر شه بین که همی از در شاهدر بدامن کشد و زر بمن اطلس بجوال
مرکب خاطر من در ره اندیشه گسستدر مدیح تو سخن را چو فراخست مجال
غایت آنچه بدان دست تصرف نرسددر مدیحت چو بگویند بودوصف الحال
تا همی چهره گشاید مه رومی صورتتا همی طره طرازد شب زنگی تمثال
باد در قبضه حکم تو عنان گردونباد بر درگه جود تو مجال آمال
مرغ انصاف ترا گوی زمین در منقارشیر اقبال ترا جان عدو در چنگال