گنج

شمارهٔ ۸۲ - در تحمید باری و نعت پیغمبر

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ال۳۹ بیت
هر نفس کان نز پی یاد جلال ذوالجلالدر جهان جان بر آری آن وبالست آن وبال
هان بتوحید خدای و نعت پیغمبر گرایتا شود کفارت آن ترهات خط و خال
قادری کز قدرتش خالی نباشد هیچ چیزعالمی کز علم او بیرون نباشد هیچ حال
خالق جسمست و جان و رازق انسست و جانمبدع عقلست و نفس و واهب جاهست و مال
ذات او بی آفتست و قدرتش بی علتستصنع او بی آلتست و ملک او بی انتقال
حکم او بر اختیار و فعل او بی احتیاجمنع او بر اتصال و بعد او بر انفصال
وصف دیمومیت او هست حی لاینامنعت وحدانیت او هست فرد لایزال
هست وهم تیز روز ادراک ذاتش مانده لنگهست نفس ناطقه از وصف کنهش مانده لال
عقل کل خود کیست دهلیزی ز درگاه قدمنفس کل خود چیست ناموسی زدیوان جلال
در کمالش نیست تغییر و تناهی را جوازدر کلامش نیست طغیان و تباهی را مجال
عقل اندر راه او دیده بچشم معرفتوهم را در منزل اول شکسته پر و بال
آفتاب قدرت او هست بر چرخ قدمفارغ از نقص کسوف و ایمن از ننگ زوال
کوه بهر طاعتش بسته میانست از کمرچرخ بهر امتثالش حلقه در گوش از هلال
قطرۀ از نعت او دان یم آب فراتشمۀ از رحمت او خوان دم باد شمال
صنعش از خاری برود آرد همی صدگونه گللطفش از خارا برون آرد همی آب زلال
حکمتش آرد ز باد مهرگان زر درستقدرتش بارد ز ابر ماه دی سیم حلال
کرده از یک قطره آب و خون بقدرت تعبیهلعل اندر جان سنگ و مشک در ناف غزال
تربیت زویافت اطفال نبات اندر نماورنه نفس ناطقه هرگز نپروردی نهال
بی قضا و قدرتش والله که جمله عاجزندهم عناصر ز اختلاف وهم هیولی ز اعتدال
گوی گردونرا که سرگردان چو گانقضاستچون مدبر خوانی او را عقل کی داند حلال
ماه و خورشیدی که آن صباغ و این طباخ تستگر مقدر دانی ایشانرا بود عین ضلال
نقش بی نقاش چون صورت نمی بندد بعقلکی پذیرد نظم بی صانع جهانرا اتصال
ذات او گر جوهر ستی یا عرض چون ذات ماهمچو ما آفتت پذیرستی ز دور ماه و سال
هست در راهش ز بهر امر و نهی شرع اوعلم از بهر عقیله عقلت از بهر عقال
زنگی و ترک و بدو نیک از قضایش زاده اندتا نگوئی این ز دیوست آندگر از ذوالجلال
پس ز مرگ بعث خواهد بود تا در حضرتشاز تو کلیات و جزئیات را باشد سؤال
شو پی قرآن و اخبار پیمبر گیر و روتا برون آرد ترا از چند و چون و قیل و قال
عقل بهر معرفت دان شرع از بهر وجوبانبیا از بهر حجت نقل بهر امتثال
مقصد پیغمبران مقصود موجودات کلاحمد مرسل که عالم یافت از قدرش کمال
آنکه ارکان طبایع یافت از خلقتش نظاموانکه اخلاق مکارم یافت از خلقش جمال
جرم را بر آبروی او حواله صد کرمفقر را از کان خوان او نواله صد نوال
قدر او اندوخته بی مایگان را اقتدارعدل او آمیخته نوروز ها را اعتدال
عقل کش تخت از دلست و قبه از کاخ دماغساخت منصب در سرای شرع اوصف نعال
بولهب در مکه زو اعراض میکرد و صهیبمانده از شوق رخش در روم بی آرام و حال
دین ز درویشان طلب نز خواجگان با شکوهزانکه گوهر از صدف یابی نه از ماهی وال
گاه جویان لطف طبع او انس را مهربانگاه کویان شوق جان او ارحنایابلال
چشم او با کحل مازاغ ایمنست از چشم زخمگوش او با سر او حی فارغست لز گوشمال
دشمن اولاد او هستند اولاد الزنامبغض اصحاب او هستند اصحاب الشمال
باد از یزدان درودی هم بقدر قدر اوبرروان اوی و بر یاران و بر اصحاب و آل