شمارهٔ ۸۰ - در موعظه حسنه
بذروه ملکوت آی ازین نشیمن خاککه نیست لایق تخت ملوک تحت مغاک
بخاک بازده این خاک و سوی علو گرایکه جان پاک سزا نیست جز بعالم پاک
تو شاه تخت وجودی چه جای تست اینجاخلیفه زاده گلشن نشین و در خاشاک؟
محیط دور فلک چیست جسم سانی دودبسیط روی زمین چیست گاو باری خاک
مدار چشم ازین گنده پیر دنیا زانکه شوم صحبت و شوهر کشست این ناپاک
بجان بمیر و بدل زنده گردودایم مانکه جان زنده دلانرا ز مرگ ناید باک
بمیر و شاد بزی زانکه هر دو نیست بهمنشاط زنگی با تنگ چشمی اتراک
تراست ممسکی نفس ازین ترش طبعیکه طبع هر ترشی را ملازمست امساک
ره مکاشفه پوی و زخود مجرد شوکه زحمتند در این راه در سکون و حراک
ز چیست شانه و مسواک هر دو را بشکنتمام نیست ده انگشت شانه و مسواک؟
دریغ نیست که ضایع شود ز تو عمریبجمع کردن مال و عمارت املاک
که گر بخواهی از ان عمر طرفه العنییبملک دنیا نتوانش کردن استدراک
توانگریت همی باید از قناعت جوینه از ابریشم و روناس و نیل و قندو زلاک
بقسمتست مقادیر رزق نز جهدستدلیلش ابله مرزوق و زیرک مفلاک
تو چشم عبرت بگشای و گوش عقل بمالکه از تصرف تقدیر عاجزست ادراک
تو کیستی که ببینی گر اوت ننمایدببین که لو لا الله گفت خواجه لولاک
مباش ایمن تا این فلک همی جنبدازانکه حادثه زایست جنبش افلاک
مباش غره بسعدش نه ذابح آمد سعد؟مباش ایمن از انجم نه رامحست سماک؟
گشاد چرخ ز زراد خانه ازلستکه کرد نمرودی را بنیم پشه هلاک
تو این مبین که همی خنده خوش زند صبحشتو تیغ بین که چگونه همیکشد چالاک
مبین ز چرخ بدو نیک زانکه نزد قدرچه گردش افلاک و چه چرخه حکاک
بلی ز حکمت خالی نباشد اینحرکتولی چنان نه که گوید منجم افاک
همه نماز تو فوتست و اینت کمتر غمبفوت معصیتی سالها شوی غمناک
روان آدم شاید که نازد از تو خلفکه عقل و شرع دهی هر دو مهر دختر تاک
چو لاله گر قدحی داشتی بکف از شرمچو لاله کو جگرت سوخته گریبان چاک
بدانکه نرگس روزی گرفت بر کف جامببین چگونه سر افکنده مند و اندهناک
چه ژاژطیان نزدیک تو چه این سخنانچه مشک خالص پیش دماغ خشک چه ناک
تو عفو کن عثرات من ای خدای کریمکه گرچه پر گنهم قط ماعبدت سواک