گنج

شمارهٔ ۷۹ - در مدح اقصی القضاه رکن الدین

ای بانصاف خواجه آفاقوی بتحقیق از بزرگان طاق
عدل تو دیو ظلم را لاحولجود تو زهر فقر را تریاق
ملکی در جهان شرع رسولپیش تو عقل و عرف چون دووشاق
گویند اقصی القضاه رکن الدینگر کنی سنگرا تو استنطاق
نیست اندر همه بسیط زمینمثل تو خواجه علی الاطلاق
ور کسی را نباشد این باورگو خراسانت آنک اینت عراق
همتت بر دو کون در یکدمچار تکبیر گفته و سه طلاق
در فضای جهان بشرق و بغربسایه عدل تو کشیده رواق
در بر فهم و خاطرتیزتکند سیر آمدند برق و براق
عقل و کلک از برای مدحت توبسته اند و گشاده نطق و نطاق
نه چو تو عالمی است در عالمنه چو تو حاکمی است در آفاق
عدل چون در گهت نیافت پناهشرع چون مسندت ندید و ثاق
هر ذخیره که مهر در دل کانکرد پنهان زخشیه الانفاق
دست جودت چنان برافشاندستکز جهان برد خشیه الاملاق
عهد کردست چرخ با رایتکه نماید همیشه با تو وفاق
گرچه اندر خضیب دارد چرخنشکند عهد چون کند میثاق
ابر اگر لاف جود با تو زندزندش برق در دهان مزراق
گر کند پیروی جاه تو وهممتعذر شود بر او الحاق
ور مجسم شود بزرگی توساق عرشش کجا رسد برساق
شمه از روایح کرمتنسختست از مکارم الاخلاق
هزل در طبع تو نیافت مجالراست چونانکه در طلاق عناق
قلم تو چو لوح محفوظستکه مقسم شود بدو ارزاق
جان روح القدس بمغز خردکند از بوی خاقت استنشاق
جاه تو در ترقیی است که هستسدره المنتهی بدو مشتاق
عدل عام تو ربع مسکو نراالف و لام شد در استغراق
گشت کوتاه دست ظلم چنانکباز پس جست آتش از حراق
زود خرچنگ بینی و فرزینکه نهند ا زتو کجروی بر طالق
مسند تو چو کرد رای قضاگفت شرعش بلی الیک مساق
والله ار در چهار بالش شرعکس نشیند چو تو باستحقاق
خالی از قصد و میل و حرص و طمعفارغ از کبر وبخل و حقد و نفاق
هست آن عاطفت بر اطفالتکز پدر کس نبیند آن اشفاق
نبود چوشکوار تر از عدلهرکه را لذتش بمذاق
شاخ بی اعتدال فصل بهارنتواند که پرورد اوراق
عصمتت در کنار پروردستداشته حفظ ایزدیت یتاق
روز حکمت که سوی مسند توخیره ماند ز هیبتت احداق
می بر آید ز منکران اقرا رزود بی اختیار همچو فواق
جون بغایت رسید کار ستمقلم ظلم گشت یار چماق
نور عدل تو ناگهان بگرفتهمه روی زمین ز سبع طباق
نفس صبحدم گشاده شودچون افق از شفق گرفت خناق
نقمت و نعمتت بدشمن و دوستمی نهد غل و طرق بر اعناق
مدحت تو بنلت فکرمراخطبه کرد و سخات داد صداق
هر نتیجه که زاید و نبوددر مدیح تو عاق باشد عاق
باد قربان تو عدو ورچهنسزد خوگ فدیه اسحاق
تا بنازند مفلسان بدرمتا بنالند عاشقان ز فراق
باد جود تو عدت مفلسروز خصم تو چون شب عشاق
ماه جاه تو بی افول و غروببدر قدر تو بی خسوف و محاق
شادمان بالغدو جاه و الاصالکامران بالعشی و الاشراق