گنج

شمارهٔ ۱۹ - در مدح صدر منصور خواجه قوام الدین

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ورامدست۳۰ بیت
باد عنبر بیز بین کز روضه حور آمدستاین گوهر باش بین کز چشمه نور آمدست
از نسیم آن هوا پر مشک و عنبر شداستوز سر شک این جهان پر در منثور آمدست
از شکوفه شاخ چون موسی ید بیضا نمودلاله رخشان زکه چون آتش طور آمدست
باغ چو دوس گشت از حله های گونگونشاخ چون رضوان میان جامه حور آمدست
گر عیادت میکنی در باغ شو از بهر آنکنرگس بیمار الحق سخت رنجور آمدست
بلبل اندر باغ چون من ز ار مینالد از آنکگل بحسن خویشتن همچونتو مغرور آمدست
یکنفس بی جام نبود لاله اندر بوستانزان سیه دل شد که مرد آب انگور آمدست
آب تیره کز میان برف میآیدبرونراست گوئی صندل سوده ز کافور آمدست
لاله دانی بر که میخندد بطرف بوستان؟برکسی کو وقت گل چو نغنچه مستور آمدست
نغمه بلبل سحر گاهان فراز شاخ گلطیره آواز چنگ و لحن طنبور آمدست
عهد گل نزدیک شد اینک فرود آید ز مهدخیز واستقبال او کن کزره دور آمدست
گل بشکر باد بگشاید دهان در بامدادسعی باد از بهر گل بنگر چه مشکور آمدست
عمر گل خود مدت یکهفته باشد بیش نهغنچه گرزین وجه دلتنگست معذور آمدست
سوسن خوشدم چگونه لال شد باده زباننرگس بی می چرا سرمست و مخمور آمدست
گل زشرم آتش رخسار تو خوی میکندیا مگر او نیز همچو نشمع محرور آمدست
بربیاض ابر منشور ریاحین نقش شددر خم قوس قزح طغرای منشور آمدست
عندلیب از گل همی دستان گوناگون زندهمچو من مدحت سرای صدر منصور آمدست
خواجه عالم قوام الدین سپهر اقتدارآنکه عقلش پیشکار و شرع دستور آمدست
آنکه اندر رفعت و در بخشش و روشندلیهمچو خورشید فلک معروف و مشهور آمدست
لطف او با دوستان و قهر او با دشمنانهمچو نوش نحل و همچو نیش زنبور آمدست
خیمه جاهش ورای سقف مرفوع اوفتادپایه قدرش فراز بیت معمور آمدست
دهر نزد طاعت اوست منقاد و مطیعچرخ پیش حکم او محکوم و مأمور آمدست
ذهن او در بحر علم و فضل غواصی شدستطبع او بر گنج عقل و شرع گنجور آمدست
پیش خشم او اجل ترسان و لرزان بگذرپیش عفو او گنه معفوو مغفور آمدست
از عطایش آزمانند قناعت ممتلی ستوز سخای او قناعت نیز آزور آمدست
ناصح او در جهان برتخت اقبال و ظفرکاشح او از فلک مخذول و مقهور آمدست
کمترینش پایه گردون اعلا میسزدکمتر ینش چاکری خاقان و فغفور آمدست
آستان درگه او کعبه آمال شدحج این کعبه مرا مقبول و مبرور آمدست
تا که گوید آسمان از شکل آمدمستدیرتا که گوید آفتاب از طبع محرور آمدست
از فلک اورا همه خیر و سلامت باد از آنک روزگار اوهمه بر خیز مقصور آمدست