گنج

شمارهٔ ۱۸ - در توصیف بهر و مدح رکن الدین صاعد

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: رزدست۴۱ بیت
تا صبا در نقشبندی خامه در عنبر زده‌ستصد هزاران لعبت از جیب زمین سر بر زده‌ست
ماه منجوق گل اینک کرد از گلبن طلوعشاه چیر لاله اینک نوبتی بر در زده‌ست
خاک چون طوطی خوش جامه سر اندر سر نهادشاخ چون طاوس فردوسی پر اندر پر زده‌ست
چشم نرگس نیم خوابست و دهانش پر ز زردوش پنداری به نام گل همه شب زر زده‌ست
از شکوفه شاخ گوئی دست عطار صباکله کافور بر اطراف عود تر زده‌ست
یا شبانگاهی اطراف کواکب کلک شبصد هزاران کوکبه بر سقف نیلوفر زده‌ست
شد دم باد سحر گاهی ز خوشبوئی چنانککس نمی‌داند که این دم مشک یا عنبر زده‌ست
دست بگشاده است پیش سرو آزاده چنارپنجه در خواهد فکندن تا که با او برزده‌ست
طره شاخ بنفشه بس پشولیده نموددوش با لاله مگر در بوستان ساغر زده‌ست
بلبل از شوق رخ گل جامه بر خود چاک زدگل به غنچه در تتق بر سینه و تن برزده‌ست
بید پنداری به قصد دشمنان صدر شرقدست نصرت بهر دین بر قبضه خنجر زده‌ست
صدر عالم رکن دین اقضی القضاة شرق و غربآنکه او عدل عمر در دانش حیدر زده‌ست
آنکه او تا پشت بهر دین به بالش باز داددشمن او پهلوی تیمار بر بستر زده‌ست
عدل او آواز در اقطار شرق و غرب دادفضل او آواز در اقصای بحر و بر زده‌ست
خلق و خلقش مایه بخش ماه و خورشید آمدندکلک و طقش کاروان عسکر و شوشتر زده‌ست
صدر او پایه ورای عالم بالا نهادقدر او خیمه فراز گنبد اخضر زده ست
روز درسش دین شرف زآن گوشه مسند گرفتروز وعظش جان علم بر ذروه منبر زده‌ست
شرع پیغمبر به جاه او ممکن میشودنز گزاف این تکیه او بر جای پیغبر زده‌ست
نارسیده با همه مردان به میدان آمده استنو رسیده با همه شیران به عالم برزده‌ست
لفظ پاکش زآن خط شبرنگ پنداری درستنقد روشن بر محک تیره شب از اختر زده‌ست
مسرع عزمش سبق از جنبش از گردون ببردباره حزمش مثل از سد اسکندر زده‌ست
آیت انصاف او خورشید بر جبهت نبشترایت اقبال او جبریل بر شهپر زده‌ست
لطف او را بین که چون در چشم خاک انداخت آبخشم او را بین که چون در جان آب آذر زده‌ست
دست رادش صد هزاران رخنه در طوبی فکندلفظ عذبش صد هزاران طعنه بر کوثر زده‌ست
کلک تیر و تیغ مریخ از چه دارد چرخ انکدشمنش را تیغ بر گردن قلم بر سر زده‌ست
پیش لفظ دُرفشان و کلک گوهربار اوگل از آن گردد صدف کو لاف از گوهر زده‌ست
نکته که‌آن از زبان کلک او بیرون جهدعقل بهر حفظ را بر گوشه دفتر زده‌ست
شعله دان از شعاع رای دهر آرای اوپرتو نوری که چشم چشمه انور زده‌ست
شادباش ای حاکمی کز عدل تو در عهد توروبه لنگ آستین بر روی شیر نر زده‌ست
ذکر عدلت چار حد عالم سفلی گرفتصیت فضلت پنج نوبت در همه کشور زده‌ست
افتتاح آن دعای صاعد مسعود دانبامدادان هر نفس که‌آن صبح روشنگر زده‌ست
نصرت دین حنیفی کن که از کل جهاندست در فتراک اقبال تو دین پرور زده‌ست
دشمنانت را اجل نزدیک شد اقبال دورزقه روح القدس این فال بر چاکر زده‌ست
حاسدت از بندگی تو کسی شد گر شده‌ستشاخ و بیخ اندر حریم دولتت زد گر زده‌ست
گو مشو مغرور اگر چرخش ز بهر جاه توگوشمالی دیرتر یا سیلیی کمتر زده‌ست
از برای نسخت این مدح گوئی آسماناین ورقها را به خط استوا مسطر زده‌ست
هر یکی بیت از مدیح تو که در نظم آمده‌ستزهره زهرا هزاران بار بر مزمر زده‌ست
تا شبانگاهان ز اجرام کواکب کلک شبصد هزاران کوکبه بر سقف نیلوفر زده‌ست
مسند شرع از شکوه طلعتت خالی مبادکه‌آسمان پشت از برای خدمتت چنبر زده‌ست
مدت عمر تو صد چندانکه گوئی دور چرخثابت و سیار را در ضعف یکدیگر زده‌ست
تنگ بادا روزی خصمت بدانسان که مگررزق او را قفل از دست قضا بر در زده‌ست