گنج

شمارهٔ ۲۰ - در مدح عزالاسلام معین الدین

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: انیافتست۴۷ بیت
عشقبازی دیگرم در تحت فرمان یافتستجان بشکلی دیگرم درد ست جانان یافتست
هر کجا عشق آمد انجا چاره هم بیچار گیستزانکه درد عشق هم از درد درمان یافتست
گر سری درباخت سر از عشق تاجی بر نهادوردلی کردل از وصل صد جان یافتست
بیدلی سرمایه عشق است و جانباز یش سودتا نپندارد کسی کاین عشق آسان یافتست
وصل او در راه و عده صبر گر یاز داشتستعشق او در کوی عشوه مرک خندان یافتست
ای بسا یعقوب کان مشکین رسن دربند کردوی بسا یوسف که در چاه ز نخدان یافتست
گژدم مشگین او بی در بنفشه یافتستهندوی رعنای او ره گلستان یافتست
عشرت آنعشرتکه آنچشم معبربد ساختستدولت آندولت که آنزلف پریشان یافتست
فرخ آن آه که سنبل زان ز نخدان میچردآهوخرم آنطوطی که شکر زان نمکدان یافتست
دل ببرد از ما و لب در خاک میمالد کنونتابدین حد مان حریفی اب دندان یافتست
عشق او در تنگنای این دل ما خیمه زدپرد گاهی خرم و جائی بسامان یافتست
گردل من جان بدادو بوسه بستد رواستمایه شادی بطرف غم نه ارزان یافتست؟
ای نگاری کز نکوئی ماه پیش روی توبا کمال چارده شب داغ نقصان یافتست
هردو چشم تو خجل رنگ و دژم بینم مگریوسف جان صاع دل دربار ایشان یافتست
گر تو هم در فراق تو قناعت کرد دلنیست از ساده دلی خود گنج چندان یافتست
عافیت گرد سر کویت نمیارد گذشتزانکه در هر گوشه صد فتنه پنهان یافتست
بیش از این جانا حوالت بر در صبرم مکندور از روی غم تو صبر فرمان یافتست
من باستظهار صبر افتادم اندر دام عشقکشتگان صبر را عشقت فراوان یافتست
تلخ چون گوید همی لعل شکر بارت مراگرچو لفظ خواجه طبعم آب حیوان یافتست
آنکه او با علم نعمان حلم احنف جمع کردوانکه او با جود حاتم نطق سحبان یافتست
آنکه از الفاظ عذبش شرع حجت ساختستوانکه از اخلاق پاکش عقل برهان یافتست
آفتاب دولتش چون سایه چه ثابتستکو باستحقاق علمی جای نعمان یافتست
رای او در کارهای خیر وراه مکرمتقائد وسائق هم از توفیق یزدان یافتست
کمترین چاکران بر آستان او همی‍ژاژ طیان برده وتشریف حسان یافتست
آنچه من در حضرت او یافتم از تربیتمیر خاقانی کجا از شاه شروان یافتست
ای جوان بختی که اندر عالم کون وفسادنامد از دوران چو تو تا چرخ دوران یافتست
هست درردیجور شبهت رای روز افروز تونور آن ناری که شب موسی عمران یافتست
هر که با جود تو یک لحطه گشتست آشناگنج قارون برده وملک سلیمان یافتست
هرکجا ظلمی است از عدل تو سدی ساختستهر کجا جرمیست از عفو تو غفران یافتست
مسند تو چون شب قدرست وهر کو حاجتیاندر آن شب خواستست آنرا به ار آن یافتست
هر که او دیدست کلکت بر بنان گشته سوارمعنی گنج روان در شکل تعبان یافتست
آدم ار آمد زصلبش دشمن تو لا جرمبررخ عصمت نشان خال عصیاان یافتست
آتش خشمت زبانه چون سوی بالا کشیدنسر طایر برفلک چون مرغ بریان یافتست
عالم از روی نفاذ حکم وقت حل و عقدامر ونهیت رالگام چرخ گردان یافتست
خیمه قدرت نگنجد در وجود از بهر آنکمیخ واطنابش خرد زانسوی امکان یافتست
کیست جز کان کان زجودت یافت داغ نیستیکیست جز زر کز کف تو نقش حرمان یافتست
شاد باش ای مکرمی کز حضرت تو آرزوهرچه آن نا یافتست از جود تو آن یافتست
شاخ اقبال از معالی تو سر سبز آمداستگشت امید از سر انگشت تو باران یافتست
غوطه بحری خورد یا غصه کانی کشدآنکه از دست ودلت هم بحرو هم کان یافتست
در تماشاگاه باغ دولت تو آسمانثابت وسیار را مدهوش وحیران یافتست
چرخ پیش حکم تو در خاک می غلطد مدامهمچو گویی تافته کاسیب چوگان یافتست
هر نفس کز عمر تو بر بود دور آسمانهم زدور آسمان صد عمر تاوان یافتست
ناصحت جام امل از دست دولت نوش کردحاسدت نیش اجل در جان شریان یافتست
از چه نندیشد زحل بالای خورشید از چه رویمنصب فراش تو یا جای دربان یافتست؟
تا بگویند از ره حکمت که اجزای جهاناین همه ترکیب از تالیف دوران یافتست
سال عمرت باد چندان کز محاسب درشمارنه طریق ضبط نه تقدیر پایان یافتست
چشم روشن باد دولت را که ایام تراراست چونان کش تمنا بود چونان یافتست