گنج

شمارهٔ ۱۳۰ - قصیده

ای چشم چرخ چون تو ندیده هنرنمایچون تو نزاده مادر گردون گره گشای
لفظ تو روح را بشکر ریز میزبانرای تو عقل را بسر انگشت رهنمای
در طاعت تو دهر بخدمت غلام خویبر در گه تو چرخ بپویه لگام خای
کلک تو دوستانرا ماریست گنج بخشنام تو دشمنانرا نوشی است جانگزای
قدر رفیع تست چو مهر آسمان نوردنور ضمیر تست چو صبح آفتاب زای
راهی سپرده تو که آنجا نبوده راهجائی رسیده تو که آنجا نبوده جای
از حرص خدمت تو در شام و بامدادمه با کلاه میرود و صبح با قبای
از جود هرزه کار تو و طبع جمله بخشبینم طمع غنی و قناعت شده گدای
ای روی تو چو چشمه خورشید نور پاشوی رای تو چو آینه صبح شب زدای
تدبیر تو بلطف بدوشد ز مار شیرسهمت بقهر بندد بر شیر نر درای
تا شد وشاق روم برانگشت تو سوارزد زنگ تیغ هندی در دست ترک قای
لرزد همی ز سهم تو خورشید نقب زنبیمار شد ز تیغ تو مهر کله ربای
خاک سم سمند تو از سدره خاستستتا تو تیای دیده کند چرخ سرمه سای
فتنه کنون در امن شکر خواب میکندتا هست پاس حزم تو بیدار و باس پای
رای تو قهرمان شد از انست لاجرمعالم مطیع خنجر و خنجر مطیع رای
ای ساحت کفت صفت عرصه بهشتوی فسحت دلت دوم رحمت خدای
گردون سفله پرور دون بخش خس نوازدر سفلگی فزود تو در مردمی فزای
دارم درون سینه دلی حکمت آشیاندارم برون پرده تنی محنت آزمای
چون بینوا زید چه هنرور چه بی هنرچون استخوان خورد چه سک گبر و چه همای
اینست جرم من که نگردم بهردریاینست عیب من که نیم هر خسی ستای
نه چون علق نشسته بوم در پس درینه همچو حلقه مانده بوم بر در سرای
ای هر گره گشوده مرا نیز وارهانوی هر کس آزموده مرا نیز برگرای
آبی ز سر گذشته بدان کزبیان فتندازجود باد دست تویکمشت خاک پای
جاوید باد قبله حاجات درگهتدایم درین سرای چو من صد سخنسرای
هر حلقه طلب که زده بر در مرادآواز داده بخت - گشادست در درای
خصم تو نی بناخن و در پرده چون ربابنای گلوش زیر رسن چون گلوی نای
در بزم دوستان تو خنده بقهقههدر خانه عدوی تو گریه بهایهای