گنج

شمارهٔ ۱۳۱ - در مدح قوام الدین صاعد

آن زلف نگر بدان پریشانیوان روی نگر بدان درخشانی
زلفی که چو گرد گل برافشاندتو دست زجان و دل برافشانی
روئی که کراکند که از دورشمی بینی و وان یکاد میخوانی
حسنی بکمال ای دریغ ار بودخوی خوش و ذره مسلمانی
او گوید جان، ببر فدای تومن گویم بوسه، هان گرانجانی
آخر بشناس وقت هر کارییارب که تو اینقدر نمیدانی
گرتن بزنم که این چه، زیبا نیستور دم نزنم که هم سخندانی
ای روز وصال تو شتابندهشبهای فراق تو زمستانی
گفتی ز تو جان و از لبم بوسیانصاف حریف آب دندانی
گر جان ببری ز من روا دارمآنی که مرا تو جان و جانانی
من از تو بخون دیده گریانمسودم چه ازین که ماه خندانی
عشق و رخ تو چو بلبل است و گلغم با دل من چو بوم و ویرانی
در چشم امید من شکستی خارپس من چکنم که تو گلستانی
درستی عهد بس کمان سختیدر تنگی خو فراخ میدانی
رویم ز غمت برنگ که گشتستبر من بدو جو که سرو بستانی
روئی که جهان همه بدو دیدمبی جرم چرا ز من بگردانی
سبحان الله ببخت کور ماچونانکه نخواستیم چونانی
بر من متغیر از چه رو گشتیتو هم بدل قوام دین مانی
حری که نبیندش جهان مانندصدری که نیاردش فلک ثانی
ای مرکز جود و عالم معنیوی صورت لطف و فر یزدانی
در برج شرف هزار خورشیدیبر شاخ کرم هزار دستانی
از حکم ورای سیر گردونیدر قدر فراز اوج کیوانی
آثار خصایل تو قدوسیاخلاق شمایل تو روحانی
از روی کمال جوهر عقلیوز راه نهاد عالم جانی
یک ساعت خرج جود تو نبودمجموع جهان نباتی و کانی
لفظست مروت و تو معنائیدعویست بزرگی و تو برهانی
هم چشم و چراغ خانه صاعدهم پشت و پناه آل نعمانی
در علم چو بر دور پایابیدر حلم چو کوه ثابت ارکانی
نه در تو کدورتیست ترکیبینه در تو کثافتیست جسمانی
از نعمت تست هر شبان روزیدر اند هزار خانه مهمانی
با این همه منصب این تواضع بیننبود ز گزاف فیض ربانی
سوسن اگر از مدیحت اندیشدیابد ز حواس نطق سحبانی
گر خشم تو بر فلک زند شعلهگردد بره سپهر بریانی
ور عدل تو بر فلک زند بانگیمهتاب کند ز بیم کتانی
وقتی که تو زین عزم بربندیمنسوب شود فلک بکسلانی
جائی که لطافت تو تریاکستاز زهر چه آید؟ آب حیوانی
چون دست تو در سخا زرافشاندنه باد خزان نه ابر نیسانی
از بهر صلاح عالم بالاگر بر نگری بسقف ایوانی
خورشید بری شود ز غمازیمریخ حذر کند ز فتانی
بدخواه تو هر که هست گومیباشبالله که کم از سگی است کهدانی
بادند همه فدای تو یک یکگرچه نکنند سگ بقربانی
ای خواجه خواجگان علی الاطلاقبر جمله عراقی و خراسانی
دادم بده از تو داد میخواهمزیرا که بر اهل علم سلطانی
تا چند قفا خورم زهر ناکسآخر نه تو حاکم سپاهانی
تا چند بپیش طعنه خاموشیتا چند بزیر پتک سندانی
بر من چو تو سر گران کنی لاشکافسوس کنندم انسی و جانی
مرگیست مرا که هر کسم پرسدکآخر تو چرا حریف حرمانی
نه با خود اضافتی توانم کردکز من خللی فتاد طغیانی
نه بر کرمت حواله شاید کردکانجا سببی برفت سهوانی
نه روی سخن نه برگ خاموشیمسدود شده طریق عقلانی
بر مرد چو روزگار شد تیرهآنجا ناید بکار لقمانی
تدبیر صلاح کار من سهلستدانی چه کنی؟ سری بجنبانی
بد نام مکن مرا که زشت آیدبر دوش ملک ردای شیطانی
گر بی گنهم تو مرد انصافیور با گنهم تو اهل احسانی
دانی که مرا ز روزگار تواندیشه نبود این پریشانی
گر از تو کسی علی المثل پرسداز راه فضول طبع انسانی
گوید که فلان چه جرم کرد آخرکز نزد خودش بقهر میرانی
آخر بچه حرف بر نهی انگشتترسم که درین «ازین» جواب درمانی
ز اول ز چه بی سوابق خدمتبودیم بدان کرامت ارزانی
وانگه ز چه بی شوایب تهمتماندیم درین مقام حیرانی
گر اهل نیم چرام پروردیور اهل بدم چرا پشیمانی
واجب نکند ز بیخ بر کندنشاخی که بدست خویش بنشانی
انگار که من خود از در اینمانصاف بده تو لایق آنی؟
من خود کیم و زمن چه میآیدتا خاطر خود بدان برنجانی
خود گیر که من جنایتی کردمیا از سر قصد یا ز نادانی
معصوم نیند آدمی از سهوبا آنکه نرفت و هم تو میدانی
در حلم و کرم چه فایدت باشدگر خود نبود جنایت جانی
ور باز نمیتوانمش دادنسیمی که ببردم از تو پنهانی
عمری که بخرج مدحتت کردمتو نیزش باز داد نتوانی
ابروی ترا گره نمی زیبدبگشای پس این گره ز پیشانی
از دولت تو بساکسان هستنددر حشمت و نعمت و تن آسانی
عیبست کز آن میانه من باشمبا این همه رنج و نابسامانی
والله که مبارکم دران خدمتدانی تو که نیست لاف و لامانی
زاول که رسیده ام بدینحضرتاز بهر مراسم ثنا خوانی
هر چند که بود بر فلک جاهتامروز ببین هزار چندانی
نه هر که جنیبتی خرد تازیبیرون کند از طویله پالانی
گر اطلس زینتست کسوتراپشمینه نکوست روز بارانی
من گرچه نیم سزای استیفادانم بپسندیم بدربانی
فی الجمله رضات گشته مقصودمبی ملتمسات آبی و نانی
نی نی بخدا اگر عمل جویماینم هم از احمقی و نادانی
گر رای عنایتیست برهان بستا بو کم ازین شماته برهانی
ور قصد عقوبتیست فرمان دهنه پادشهی بتیز فرمانی؟
زین پس نه اگر عنایتی بینملا شک منم و عصای و انبانی
هر چند صحیح لفظ انبانستلیکن بضرورة گفته شد بانی
تا گردد شب زچرخ روزافزونچون گردد آفتاب میزانی
تا ضد فنا بقاست در عالمتو باقی مان ز عالم فانی
عمر تو ز عمر نوح افزون باددر دولت و ملکت سلیمانی
تازه بسخات شاخ دانائیزنده ببقات روح انسانی