شمارهٔ ۱۲۹ - قصیده
دارم زعشق روی تو پیوسته ترمژهوزخون دل زفرقت تو بارور مژه
پیوسته شد بهم همه مژگان من بخونزینسان کسی نبیند پیوسته تر مژه
گوئی که رنگرز شده اند این دو چشم منهردم کنند رنگ بخون جگر مژه
از آب چشم من که جهانی فرو گرفتهم دیده بر خطاست هم اندر خطر مژه
از من قرار و خواب ربوده شد آنچنانکبرهم نمیزنم همه شب تا سحر مژه
پیرامن دو چشم من اینک نظاره کنصد دسته خون سوخته برطرف هر مژه
ازبسکه گشت بر مژه ام خون دیده جمعکردم غلط که سیخ کبابست هر مژه
این حیف بین که میرود اندر جهان عشقجرم از دودیده آمد و بیداد بر مژه
از جور یار و قصه احداث روزگاردر غصه که بینم ازین مختصر مژه
وقتست اگر کنم گله نزدیک سروریکز فخر خاک پایش روید بسر مژه
دستور عصر و خواجه آفاق شمس دینکز نور راش تیره شود سر بسر مژه
صاحبقران عصر محمد که رای اومانند دیده ایست برو ماه و خورمژه
ای صاحبی که چرخ نبیند نظیر توبسیار اگر بر آرد گرد نظر مژه
باریک بین چنان شده ام در مدیح توکز دست من همی جهد اندر نظر مژه
از گریه چشم حاسد تو کرته بدوختکش ابره خون دیده شد و آسترمژه
هرک او خلاف دوستی اندر تو بنگردبر دیده اش آورد ز پی کین حشرمژه
اندر تموز گرم ز سردی حسود راهنگام گریه گردد همچون شمر مژه
دشمن زیان نکرد گه اشک ریختنمیریخت سیم تا که شدش همچو زرمژه
در دیده مخالف نوک سنان تواندر جهد چنانکه ندارد خبر مژه
گردر کمان و هم نهی تیر امتحانوقت نهیب آوری اندر نظر مژه
از چشم دشمنت بگه فرصت گشادزان سوی سر کند بتراجع گذر مژه
تا در جهان شیوه گری نیکوان زننداز بهر صید دلها بر یکدیگر مژه
صید همای دولت تو باد نیکوئیدر چشم عدل و داد و بروزیب و فرمژه