شمارهٔ ۱۲۵ - قصیده
زهی ملک و دین از تو رونق گرفتهز تیغت جهان ملت حق گرفته
شهنشاه عالم که گشتست عالمز عدلت شکوه خورنق گرفته
زحزم تو اسلام سدی کشیدهز باس تو افلاک خندق گرفته
همای بلندی قدرت نشیمنبرین سبز چتر معلق گرفته
در افلاک قدر تو صد طعن کردهبر اجرام رای تو صد دق گرفته
فلک بارگی ترا روز میدانکمین مرکبی دهر ابلق گرفته
عدو از پی دوستکانی بزمتز دیده شرابی مروق گرفته
دل دشمن دین بهنگام هیجاچو کلک از سر تیغ تو شق گرفته
توئی از پی نصرت دین اسلامهمه کار دنیا معوق گرفته
رکاب تو عزم مصمم ربودهعنان تو حزم مصدق گرفته
روان سلاطین ز تو شاد گشتهمیادین دین از تو رونق گرفته
ملایک تماشای این کر و فر رانظاره برین سقف ازرق گرفته
ملک ورد الله اکبر گزیدهفلک بانگ السیف اصدق گرفته
ظفر از چپ و راست تکبیر گویانپی شهریار مفوق گرفته
همه صحن میدان ز شمشیر و از تیرترنگا ترنگ و چقاچق گرفته
همه راه دشمن بلشگر ببستههمه شاه اعدا به بیدق گرفته
بیک حمله صدصف دشمن شکستهبیک لحظه صد حصن و سنجق گرفته
زخون عدو رانده دریا و درویزاسبان چون باد زورق گرفته
سمندت عدورا به پی در سپردهکمند تو حلقش مخنق گرفته
بپیش سر تیغ الماس فعلتزره شکل نسج مخرق گرفته
شده دشمن دین گریزان و لرزانزشنگرف خون طبع زیبق گرفته
دل پر دلان ترکش تیر کشتهسرسر کشان تن ز بیرق گرفته
ز بس پشت پای حوادث پیاپیسر دشمنان شکل زنبق گرفته
شده لشگر دین غنی از غنیمتز بس گونه گون زر مطبق گرفته
بخروارها زر و زیور ربودهبرزمه حریر و ستبرق گرفته
همه زین زرین مرصع نهادههمه اسب تازی مطوق گرفته
چو لاله قباهای اطلس بریدهچو نرگس کلاه معرق گرفته
امل در گریبان سر از بیماجل دامن خصم احمق گرفته
ز سهم تو شیر فلک مانده در تبچو تعویذ نام تو دررق گرفته
تهی چشم و بی مغز و بر خویش پیچانعدو شکلهای مشنق گرفته
بلی پادشاهان و میران دین راغم دین چنین باید الحق گرفته
زهی از سر تیغ آهن گذارتشهان اعتباری محقق گرفته
ازین گفته انگشت حیرت بدندانروان جریر و فرزدق گرفته
همی تا بود شاعری گاه صنعتپی لفظ های مطابق گرفته
عدوی ترا باد زیر زمین جایتو روی زمین جمله مطلق گرفته