گنج

شمارهٔ ۱۲۴ - در نکوهش روزگار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)قافیه: ایاو۵۷ بیت
بنگرید این چرخ و استیلای اوبنگرید این دهر و این ابنای او
محنت من از فلک همچون فلکنیست بیدار مقطع و مبدای او
میدهد ملکی بکمتر جاهلیهست با من جمله استقصای او
نیست بی صد غصه ازوی شربتینیست بی صد خار یک خرمای او
همچو ترکان تنگ چشم آمد فلکزان بود بر جان من یغمای او
مرد در عالم نه و آبستنستای عجب شبهای محنت زای او
می نگردد جز بآب چشم مناین سپهر آسیا آسای او
باش تا از صرصر قهر فنابر سرآید دور جان فرسای او
باش تا سهم قیامت بگسلدچنبر این طارم مینای او
باش تا از موج دریای عدمآب گیرد مرکز غبرای او
باش تا آرام گیرد عاقبتجنبش این گنبد خضرای او
تا ز نفخ صور آخر بشکفدگنبد نیلوفر دروای او
تا شود پژمرده زاسیب قضاصد هزاران نرگس شهلای او
تا فرود افتد ز تأثیر زوالآفتاب آسمان پیمای او
هر کجا بینی هنرمندی که هستگوش گردون پر گهر زانشای او
از میان موج خون آید بروننکته های نغز جان افزای او
تیره تر از پار مر امسال ویبدتر از امروز مر فردای او
وای آن کو در هنر سعیی ببردوای آن مسکین حقیقت وای او
فضل چون شیر است و خذلانش دهنعلم طاوس است و حرمان پای او
هر که دارد ده درم افزون ترکبیست مولانا سزد مولای او
صبح کوته عمر ارزان شد که نموداز گریبانش ید بیضای او
سرو بی بر بود ازان آزاد گشتیافت خلعت جامه دیبای او
نیشکر زو با هزاران بند ماندشکرش نشکست هم صفرای او
مشتری گر طیلسان دارد چه سودهندوئی بنشسته بر بالای او
ور عطارد خامه دارد چه شدزیر پای مطربی شد جای او
بلبل اینک مفرش از گل ساختستورچه صد لحن است در آوای او
پیشه صید ار بدان آموخت بازتا شود دست شهان ملجای او
لاجرم باشد همیشه گرسنهدوخته هم نرگس بینای او
طوطی از منطق اگر دم میزندشد حصار آهنین مأوای او
شد خروس سرد مولع تر زبانگشته تاج او هم از اعضای او
هر که او را هست معنی کمترکبیش بینم لاف ما و مای او
ماکیان را از برای خایهبنگر آن آشوب و آن غوغای او
وانگهی می بین صدف را گشته گنگپیش چندین لؤلؤ لالای او
رو بخر طبلی و بشکن این قلمنه عطارد رست و نه جوزای او
هر که او زد چنگ در نی داشتنباد پیماید همیشه نای او
صبح چون حق گفت خورشید اندرومیکشد تیغ ارچه کرد احیای او
ابر کتمان کرده حق آفتابمیکشد قوس قزح طغرای او
شد عروس طبع من پیر ایدریغنیست کس را در جهان پروای او
گرچه بودم پیش ازین از دور چرخهمچنو سرگشته از ایذای او
چون شهاب الدین نظر بر من فکندنام من بردن بود یارای او؟
آنکه در آیینه گردون ندیدجز ز عکس او کسی همتای او
آنکه طوطی خرد جوید همیوجه قوت از نطق شکرخای او
مهر یک ذره است از آثار اوچرخ یک قطره است از دریای او
ساخت دولت از پی دفع گزندخال عارض مهره زیبای او
ملک چون دریاست از روی صفتذات پاکش عنبر سارای او
هست همچون نافه صحرای جهاناوست مشک خوش دم بویای او
در دل و دیده سویدا و سوادنقطه از نسخت سیمای او
زانکه اندر دولت و دین مقتداستشد مفوض ملک و دین بر رای او
در جهان هر جا که صاحب معنییستشد مقیم درگه والای او
چرخرا یکروزه خرج جوداوستحاصل من ذلک و منهای او
از لطافت روح را ماند همیعقل دیوانه است در سودای او
ایمن آبادست و باشد تا ابداز حوادث حضرت والای او
پیش آن دست و دل گوهر فشانبحر و کان هر دو شده رسوای او
هست در جلوه بنات فکر مننیست کابینش مگر اصغای او
جان فزاید زین سخن زیرا که هستجزءهای روح در اجزای او
تا درین موسم بود حجاج راقصد سوی کعبه و بطحای او
روزگار او سراسر عید بادوندرو قربان شده اعدای او