گنج

شمارهٔ ۱۲۲ - ولله در قائله

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: رناخن۱۹ بیت
زهی وفای تو مانند نقش بر ناخنفکنده دست جفای تو بر جگر ناخن
زخار خار غمت نیست بس عجب که بودجوارحی که مرا هست سر بسر ناخن
ز درد فرقت تو بیخبر چنانم منکه باشد از الم گوشت بیخبر ناخن
نهیب غمزه جادو فریب تو گه سحرهزار شعبده دارد بزیر هر ناخن
دراز کرده بآهنگ جان ببین انگشتخضاب کرده بخون جگر نگر ناخن
وفا زوی طمع آنکس کند که پیوستهامید رستن مو داشتست بر ناخن
بگفتمش که بچین ناخن جفا گفتابرون ز مصلحتی نیست آنقدر ناخن
پی خراشش امعای خصم صاحب رادراز کردم ازینسان چو نیشتر ناخن
خدیو مملکت عدل و داد شمس الدینکه دست رایش زد بر رخ قمر ناخن
خدایگان جهان صاحب زمان کامدکف جوادش دریا در و گهر ناخن
ز بهر آنکه تشبه کند باو هر مههلال حسیدش از آسمان در ناخن
برای بندگی کلک او مگر بستهبشرط خدمت چون بندگان کمر ناخن
بزخمه تارگ جان عدوزند بنمودزنیش در رگ او فعل نیشتر ناخن
زدست بر سر ازینسان کی آمدی هرگزاگر بخصم تو ننمودی آن هنر ناخن
هوای دولت تو دارد آنمزاج بطبعکه گر بخواهد رویاند از شجر ناخن
اساس مملکت تو قضا چنان افکندکه اندرو نتواند زدن قدر ناخن
هر آن بنان که بیان مدیح تو نکندزمانه نی شکند هر زمانش در ناخن
خدایگانا هر چند میتوان بستندرین قصیده بتأویل صد دیگر ناخن
ولیک چون سر دشمن بریده اولیترازانکه خوش نبود زین دراز تر ناخن