گنج

شمارهٔ ۱۲۱ - در مدح خواجه رکن الدین صاعد

ای نهاده گوشه مسند بر اوج آسمانوی گذشته پایه جاهت ز اطلاق مکان
ای طنین کوس فتح تو در اطراف زمینوی صدای صیت عدل تو در اقطار جهان
صدر عالم کندین اقضی القضاة شرق و غربحاکم گردون نشین و خواجه حاکم نشان
نقطه خط سیادت بوالعلای جاه بخشلعبت چشم شریعت صاعد صاحبقران
عقل تو الهام رنگ و عدل تو خورشید فشخشم تو دوزخ نهیب و حکم تو گردون توان
پایمال قدر تو دست سیادت چون رکابزیردست امر تو صدر شریعت چون عنان
خامه حکمت نگارت خوب چون تدبیر پیرخاطر قاروره پاشت تیز چون خشم جوان
چون تو بر منبر خرامی آسمانت مستمعچون تو بر مسند نشینی جبرئیلت درسخوان
جانیوسف بر بنازد چونتو بنشینی بحکمخاک لقمان سرفرازد چونتو فرمائی بیان
پیش رای انور تو حل شود هر مشکلیهمچنانکز خاصیت حل شده هما را استخوان
ذره دان از وقار طبع تو وزن زمینشمه دان از نفاذ حکم تو سیر زمان
هم ز تقریر مثالت عاجز ادوار فلکهم ز تصویر نظیرت قاصر ادراک گمان
چرخ چون لاله بپیش حکم تو طلق الجبیندهر چون سوسن شکر عدل تو رطب اللسان
ای مسیر کلک تو بر شارع اسرار غیبوی ممر حکم تو بر شاهراه کن فکان
طلعت میمون تو آیینه آمد کزوصورت اقبال و دولت میتوان دیدن عیان
لطف محضی از پی آن هر کراجانیش هستچون حیات آمیخته مهر تو با اجزای جان
چونتو در دست شریعت درفشانی در سخنچون تو در صدر حکومت کلک گیری در بنان
عقل میگوید که گوئی طوطیست این یا قلمروح میگوید که یارب شکرست این یا زبان
آسمان میخواند آندم قل اعوذ وان یکادمشتری میتابد آنجا رشته های طیلسان
دست عصمت چشم بدر امیل آهن در کشدتا ز آسیبش نباشد مر جنابت را زیان
ای چو وهم از افتتاح آزمایش دوربینوی چو عقل از ابتدای آفرینش کاردان
گر نسیم خلق تو بر خاک تبت بگذردناف آهو سجده آرد پیش خاک اصفهان
چونبنات فکر تو جلوه کند در پیش عقلعقل گوید نقدشد فیهن خیرات حسان
مثل تو نوباوه هم سن تو در فضل توزانسوی امکان بصد فرسنگ کس ندهد نشان
خردی و با چرخ اعظم در بزرگی همقطارطفلی و با پیر عقل از بد و فطرت تو أمان
چون کنی رای سخن آنجا بلغزد پای عقلچون کنی میل سخا آنجا بلرزد دست کان
شد روان فرمان تو بر شرع از روی نفاذناشده بر ذات پاکت شرع را فرمان روان
تو رسیدستی بحد داوری در عقل و شرعخصم گومیگو که نی؟ الله اکبر امتحان
هر که گوید ماه نو در چارده نبود تمامگر کسی گوید که دیوانه است نبود دور ازان
هر چه اندر دمی محسود باشد آنت هستهیچت ایدر می نباید جز که عمر جاودان
هر چه سر غیب در گوش قدر گوید برمزعقل آنرا از ضمیرت باز جوید ترجمان
در نخستین پایه جاهت مناصب غرق شدباش تاز ینپس چه خواهد کرد فیض آسمان
ابتدای دولت تو انتهای آرزوستنیست گنجی کان نگردد یافت در این خاندان
ای بسا امید در دل مرده کز تو زنده شدوی بسا جانهای پژمرده که شد تازه روان
از وجودت شد وفات صدر عالم خوشگوارزین چنین مرهم بیاساید بلی زخمی چنان
تو نفس زن تابتبت مشک گردد باز خونتو سخن گو تا بعسکر باز گردد کاروان
نیست بی کلکت انامل یا بفتوی یا بحکمراست همچو نگنج و مارست ارنه بحر و خیزران
که گهی در مقلمه محبوس ماند کلک توزانکه او کردست روزی خلایقرا ضمان
تا محل عقل باشد در تجاویف دماغتا ممر نطق باشد در میادین دهان
همچو نطق آیات رایات تو بادا آشکارهمچو عقل از آفت چشم بدان بادی نهان
نیکخواهتر از رایت همچو رایت کاروباربدسگالتر از دستت همچو دستت خانمان
تا بتابد آفتاب از چرخ پیروزی بتابتا بماند آسمان در صدر بهروزی بمان