شمارهٔ ۱۲۰ - چیستان بنام شمشیر و مدح اسپهبد مازندران
دولت بیدار دوش کرد زعقل امتحانگفت بگو چیست آن گوهر روشن روان
آتش همرنگ آب آلت ضرب الرقابآیت فصل الخطاب غایت سبق الرهان
نشتر عرق امل شعله برق اجلدایه بیم و امید مایه سود و زیان
قاعده رسم دین قائمه عرش ملکحامله عز و ذل فاصله جسم و جان
مشعله شبروان مشغله لاف زنمنطقه لشگری بدرقه کاروان
آهن مسمار ملک آینه روی مرگناخن چنگال حرب ناصیه آسیب جان
بازوی مردان کین باروی میدان دینزینت تخت و نگین زیور تاج کیان
لعبت هشیار دل ملت را پیشواهندوی بیدار خسب دولت را پاسبان
درز گشای زره رخنه گذار سپرفتنه البرز کن آفت بر گستوان
هیبت و او همنشین نکبت و او همنفسدولت و اوهمعنان نصرت و او توأمان
صبح ازو خنده برق ازو شعلهمرگ از و قطره قهر از و یک نشان
کفر ازو در نهیب ظلم ازودر حجیبآفت ازو در گریز فتنه ازو درنهان
چهره اوسیم رنگ حله اوزرنگارکسوت او آب گون قطره او بهرمان
گاه برهنه همی لرزد بر خود چوبیدگه کمر زر کند دایره گرد میان
نرم ولیکن درشت چون شکم اژدهاساده و لیکن بنقش راست چو آب روان
در کف شه روز رزم برق بود در سحابدر زره دشمنش صاعقه در پرنیان
عقل چو بشنید از و خنده بزد زیر لبگفت بگویم که چیست خنجر شاه جهان
شاه فریدون نسب شیر سکندر لقبسرور گردون نشین عادل سلطان نشان
خسرو گیتی گشای صفدر لشگر شکنمهر درخشنده تیغ کوه ستاره سنان
تاج ملوک اردشیر اختر پیروز بختگوهر دریا نوال قلزم گردون توان
پادشه بحر و بر مردم چشم ملوکواسطه عقد ملک عاقله خاندان
مهر سپهر وغا جان جهان سخاروی ملوک زین پشت سپاه گران
حاتم اقلیم بخش آصف البرز حلمحیدر خیبر گشای رستم گیتی ستان
آنکه بمنشور اوست مملکت آن و اینوانکه بتدبیر اوست سلطنت این و آن
آنکه گه بزم و رزم بهر ولی و عدودارد از کلک و تیغ رزق و اجل در بنان
آنکه بپیکان تیر چون بگشاید زشستدر دل سندان کند صورت پنج آشیان
زحمت آسیب او بر تن افراسیابهیبت شمشیر او در دل طمغاج خان
در خم چوگان اوست نقطه گوی زمینبر خط فرمان اوست دایره آسمان
ابلق ایام را تا در امرش خرامتوسن افلاکرا در کف حکمش عنان
سهمش اگر دور باش در دل کوه افکندکوه زبیم اوفتد زلزله در استخوان
عرصه ملکی که نیست در نظر عدل اوغول درو رهنماست گرگ در و سر شبان
دست و دلش ایخدا چند ببخشند چندآن نه دلست و نه دست پس چه بود بحر و کان
ای دهش دست تو آیتی از فیض رزقوی روش امر تو نسختی از کن فکان
بخت تو تکیه زده در حرم لایزالقدر تو خیمه زده بر طرف لامکان
تازگی حلم تو مزمن طبع زمینبارگی عزم تو مسرع سیر زمان
عاجز از انعام تو عالم شیب و فرازقاصر از ادراک تو دست یقین و گمان
دهر نیارد دگر شبه تورزم آزمایچرخ نبیند دگر مثل تو صاحبقران
دست طبیعت نزد شق دهانرا شکافتا که نشد رزق را دست تو اندر ضمان
از کفت آموخت بحر بخشش تالاجرماز همه جا بیش ریخت آب بمازندران
گردون نزل ترا ماحضری ساختستوجه جواز سنبله برگ که از کهکشان
عشق ثنایت مرا کرد امیر سخنصیت سخایت مرا خواند برون زاصفهان
حرص همیگفت خیز راه سپرهین و هینعقل همیگفت باش پرده مدرهان و هان
شعر همین وانگهی حضرت شاهنشهیکس بسر آسمان بر نشد از نردبان
لطف ملک گر کند از تو قبول اینسخنسازد از ان روح قدس مدح تو ورد زبان
آه که بازار شعر دید کسادی عظیمجز بتو نتوان فروخت این سخنان گران
تخت بر اجرام نه رخت بر افلاک برلایق تخت تو نیست عرصه این خاکدان
گردن رایان ببند چون دردونان بقهرکشور ترکان گشای چون زمی دیلمان
ملک سلیمان ستان سد سکندر گشایتاج فریدون ربای باج ز قیصرستان