شمارهٔ ۱۱۷ - در بیان مقامات خود فرماید
منم که گوهر طبع منست کان سخنمنم که زنده بلفظ منست جان سخن
منم زجمله اقران و همسران امروزکه پیر عقلم خواننده و نوجوان سخن
چو من نروید شاخی زبوستان هنرچو من نخیزد مرغی ز آشیان سخن
بآب طبعم تر گشت جویبار علومبباد فضلم بشکفت گلستان سخن
سپر ز ماه کند تیر چرخ جوشنورچو من بشست بیان درکشم کمان سخن
ببحر نظم چو کشتی کنم ز آتش طبعز آب گرد بر آرم ببادبان سخن
بخور فضلم پر عطر ساخت مغز خردهمای طبعم حل کرد استخوان سخن
یقین بدان که مرا شد مسلم آنمعنیکه هیچوقت نبودست در گمان سخن
همیرسند بر طبع من ز عالم غیبز در حکمت پر بار کاروان سخن
ز بس نتایج فکر و زبس معانی بکرز بی نشانی من میدهم نشان سخن
سخن مسخر و منقاد طبع من گشتستازانکه تیغ زبانست قهرمان سخن
ز طبع و خاطر من تا سخن همی زایدپر آب و آتش گشتست خانمان سخن
بدان جهت که منم محرم سخن امروزنهفته نیست زمن هیچ سوزیان سخن
ندیده ذره از آفتاب جود کسیشدم بطبع گهربار لعل کان سخن
اگر بشعر کسی را ترقیی بودیبچرخ بر شدمی من بنردبان سخن
ولیک حاصلش این بین که باهمه هنرمجگر همی خورم آن نیز هم زخوان سخن
اگرچه آب روانست برزبانم شعرچو فایدة ندهد خاک در دهان سخن
کرم بیک ره پا در رکاب آوردستدریغ سوی که تابم دیگر عنان سخن
نه زر و سیم ز خلق و نه روشنی ز فلکهمی زییم چو خفاش در جهان سخن
جهان فضل خرابست چون سرای کرمردای جود سیه شد چو طیلسان سخن
وبال شد شرف و فضل بر من از پی آنکه در هبوط فتادند اختران سخن
نه یوسفی است درین خشکسال آب کرمنه عیسیی است درین آخر الزمان سخن
نه بهراحسان یکدست پایمرد سخانه بهر تحسین یکشخص میزبان سخن
چو کس بشربت آبم همی نگیرد دستبباد از چه دهم گنج شایگان سخن
بحرص قطره گشاده شود دهان صدفببوی تحسین تازه بود روان سخن
زباد عشوه که پیمود حرص خام طمعشد آبرویم و پخته نگشت نان سخن
عجبتر آنکه گروهی ز فضل و دانش دورزمن کنند بهر ساعت امتحان سخن
کشیده دست برون زاستین دعوی و هیچهنوز پای نبرده بر آستان سخن
در استماع همه غول سنگلاخ حسددر استراق همه دیو آسمان سخن
زبس ستایش نااهل کرده اند زجهلسیه شده چو زبان قلم زبان سخن
ازان درخت سخن را نماند برگ و نواکه خاست از نفس سردشان خزان سخن
هم از فضاحت طبعست نز فصاحت لفظکه کلک لفظ گرفتند در بنان سخن
کناره گیرم ازین رهزنان معنی دزدکه تعبیه است مرا عقد در لسان سخن
نعوذ بالله ازین گفته ژاژ میخایمهمی چه دائم من رمز ترجمان سخن
منآنچه گفتم رسم و طریقت شعر استو گر نه من کیم آخر ز خاندان سخن
خدای داند اگر من گمان برم که کسیکم از من آمده هر گزز رهروان سخن
بعذر آنچه بگفتم قیام ننمودیاگر مرا بودی عمر جاودان سخن
ز حقتعالی توفیق طاعتی خواهمکه هیچ فایده ناید ز داستان سخن