گنج

شمارهٔ ۱۱۸ - در مرثیت قوام الدین صاعد

باز این چه ظلمتست که در مجمعی چنینکس را شکیب نیست دریغا قوام دین
عالم شبست و انجم تابان یکان یکانکو آفتاب مشرق و کو صبح راستین
معشوق اهل عالم و مخدوم روزگاررفته‌ست و ما بمانده زهی جان آهنین
آوخ که رفت آنکه ز جود و وجود اوبازوی دین قوی شد و پهلوی جان سمین
سدی شکسته گشت که تا دور روزگاردر گوش طاس چرخ بماند از و طنین
منسوخ شد ز لوح کرم آیت امیدمعدوم شد ز درج شرف گوهر ثمین
آخر بزاد این شب آبستن و بماندفرزند شرع در شکم خاک چون جنین
بنگر که از میانه کرا برد گرگ مرگآیا که چون همی کند این گرگ به گزین
هم آفتاب مجمع و هم آسمان شرعهم پیشوای ملت و هم پهلوان دین
جلوت نمای منبر و مجلس فروز جمعمشکل گشای مسند و چابک سوار زین
ناهیدگاه خلوت و خورشید روزبارکیوان به جای منصب و بهرام وقت کین
چونمال دوست‌روی و چو امید خوش‌حریفچون عقل خوب سیرت و چون بخت به‌نشین
آن عارض مبارک و آن روی دلگشایدیدی که دی چگونه بد امروز بازبین
خواهی که ظرف جمله معانی کنی عیانره دور نیست آنک آن چار گز زمین
هم گاه لطف آیت یحیی العظام بودهم وقت حلم نسخت ذوالقوة المتین
ای صبح زود خیز چه خفتی چنین درازبیگاه گشت خواب برون آی و درنشین
برخی قد و قامت و رفتار چابکتوآن پای و آن رکابت و آن دست و آستین
برخی آن دو نرگس و آن طاق ابروانوآن چست پیچه‌های عمامه بر آن جبین
برخی آن شمایل موزون و لطف و باسکش چشم چرخ پیر نبیند کسش قرین
ای دوست خون گری تو و ای خصم زهر خندزیرا که نه تو شاد بمانی نه او حزین
احسنت ای قدوم نه این بودمان گمانشاباش ای فلک نه چنین بودمان یقین
هان از سفر فرست چنین ارمغانییای کور دل سپهر همین شیوه؟ همچنین؟
یکسال در حساب و پس آنگه فذلک ایچسالی در انتظار و سرانجام حاصل این
ای آه بندگان تو بر هفتمین فلکو ای اشک دوستان تو دریای هشتمین
کو آن شهامت و خرد و عقل کاردانکو آن شجاعت و هنر و رای دوربین
افسوس شخص تو که بمردی و عمر توبگذشت از الوف و بنگذشت از اربعین
از ماتم تو جامه دریده‌ست آسمانوز حسرت تو طره بریده‌ست حورعین
زین واقعه فتاد بر اعضای مرگ لرززین حادثه فتاد بر ابروی شرع چین
شد خم گرفته پشت مروت به شکل نونشد سر برهنه شین شریعت بسان سین
بر جان برق آتش و در چشم ابرِ آببر فرق باد خاک و در آواز رعد انین
ای آفتاب از رخ خوب تو قرض خواهوی آسمان ز خرمن قدر تو خوشه چین
رحمت نکرد بر دل تو مرگ زینهارآری نه نیست مرگ بدین حادثه رهین
مرگ ار فدی قبول کند ما همی خریمهر موی از تن تو به صد جان نازنین
تا مادر زمانه بزاید چو تو خلفای بس که دور چرخ شهور آرَد و سنین
اکنون کنند یاد ترا ورد هر زبانو اکنون کنند نام ترا نقش هر نگین
ای خاک گنج یافته نیک دار هانوی چرخ گم شده‌ست مهی بازجوی هین
ما غره‌ایم و تیر فنا هست در کمانما غافلیم و شیر اجل هست در کمین
گر مرگ پنبه می‌کند از گوش ما برونتقدیر را بدین نتوان کند پوستین
با آنکه این قصیده درین حال حادثهدل را مفرح است و جگر را سکنجبین
باد این زبان بریده که گویدت مرثیتتا من کنم ز مرثیه هم مدح و آفرین
دردا و حسرتا که تو رفتی به ریز خاکتا چند بیت گفتم و این بود خود همین
یا رب تو رکن دین را در حفظ خود بداراو را تو باش تا به ابد حافظ و معین
کو را درین سفر همه تعویذ بدرقهایاک نعبد آمد و ایاک نستعین
معصوم دار جان قضات صدور رااز ضرب نائبات زمان تا به یوم دین
ختم مصائب همه این صعب حادثهزین سوخته دعا و ز روح الامین امین
این روضه مقدس سیراب لطف داریارب به مصطفی و به یارانش اجمعین