گنج

شمارهٔ ۱۱۶ - چیستان بنام شمشیر و تخلص بمدح ملک عز الدین

چیست آن آخته آینه گوننه صدف لیک بگوهر مشحون
بوده در تنگ یکی سنک نهانمانده در حبس یکی جنس نگون
تندیش را اثر خاطر تیزنرمیش را صفت طبع زبون
آتشی گشته مرکب با آبلاجوردی که بلولو مقرون
روشن و پاک چو دست موسیبزر و سیم چو گنج قارون
نقشها یافته بی خامه و رنگهمه درهم شده چون بوقلمون
در نظر گوهر و رنگش بمثلچون ستاره است بر اوج گردون
چون سیاوش و خلیل از پاکیسرخ روی آمده زاتش بیرون
روی پر اشک و دلش پر آتشهمچو اندر غم لیلی مجنون
آتشی بوالعجب آمد گهرشکه شود تیزیش از آب فزون
وین عجب تر که چو آبش دادیتشنه تر باشد آنگاه بخون
پوست باز آورد آنگه که شودبدل خصم چو اندیشه درون
برق کردار همی بدرفشدزابر دستی که فزون از جیحون
فخر میران جهان عز الدینکه کهین چاکر او افریدون
هنرش را نتوانگفت که چندخردش را نتوان گفت که چون
خدمتش را متحرک شده اندساکنان همه ربع مسکون
باد عزمست بوقت حرکتکوه حزمست بهنگام سکون
چرخ چون خیمه جاهش آمدفارغ آمد ز طناب و زستون
عاجز از خاطر او بطلیموسقاصر از نکته او افلاطون
ای کرم بر دل پاکت عاشقوی سخا بر کف رادت مفتون
همه کار تو چو طبع تو لطیفهمه لفظ تو چو شکلت موزون
فلک پیر بصد دور ندیدیک فنی همچو تو در کل فنون
حکم و فرمان تو از روی نفاذمددی یافته از کن فیکون
پیش رایت فلک اعلی پستنزد قدرت شرف گردون دون
خرج یکروزه تو نیست هر آنچکرد خورشید بعمری مدفون
طالع تست سپهر مسعودطلعت تست همای میمون
تا بر اشجار بنالند طیورتا از اشجار ببالند غصون
از فلک کام تو بادا موصولبا ابد عمر تو بادا مقرون