شمارهٔ ۱۱۵ - استاد جمال الدین در جواب نگاشته
ای کلک نقشبند تو آرایش جهانوی لفظ دلگشای تو آسایش جنان
ای نکته بدیع تو خوشتر ز آرزووی گفته رفیع تو بر تر ز آسمان
چو روح پاک عرضی و چون علم نیکنامچون و هم دوربینی و چون عقل نیکدان
نظارگی خط تو نرگس بهر دو چشممدحت سرای فضل تو سوسن بده زبان
هم نثر زیر پای تو افتاده چون رکابهم نظم زیردست تو گشتست چون عنان
اندر سواد خط شریف تو لفظ عذبآب حیات در ظلماتست بی گمان
بی مجلس رفیع تو بودست پیش ازینکارم بجان و کارد رسیده باستخوان
زان نو شد اروئی که بر آمیختی بلطفدارم همی کنون طمع عمر جاودان
از جنتیان تو شده ام سرخروی لیکاز بیم لفظ مر رخ من شد چو زعفران
ورخواندن و براندن ازین نغز تر بودما بنده ایم خواه بخوان خواهمان بران
بخت من ار مساعد بودی بهیچ حالیک لحظه برنداشتمی سر ز آستان
لیکن بخدمت تو اگر کمترک رسمآنرا توهم زخدمتهای بزرگ دان
در حضرتی که مشک نیارد زدن نفسمن سوخته جگر چه نهم اندرین میان
در حضرتی که مشک نیارد زدن نفسمن سوخته جگر چه نهم اندرین میان
جائی که آفتاب فلکه شعله زد سهامعذور باشد ارشود از دیده ها نهان
گیرم که خود عطارد گشتم بنظم و نثربا آفتاب فضل چگونه کنم قران
بر من ز عرض پاک گمانی همی بریترسم که چون ببینی باشد خلاف آن
نزدیک من چو گوئی این خام نیک خویخوشتر از آنکه گوئی این لنگر گران
پس گر بدین گرانی مقبول خدمتمدر بخت این مراد همی یافتن توان
رنجه مکن قلم که رهی خود قلم صفتآمد میان ببسته و بر سر شده دوان
اول خطای بنده تو این بیتها شناساندر برابر سخنی پاکتر ز جان
صد بار عقل گفت بتهدید کاین سخنکرمان و زیره بصره و خرماست هان و هان
تا اختران بتابد چون اختران بتابتا آسمان بماند چون آسمان بمان
قدر تو از سعادت افلاک در علوجاه تو از حوادث ایام در امان