شمارهٔ ۱۱۳ - قصیده
رسول مرگ پیامی همی رساند بمنکه میخ خیمه دل زینسرای گل برکن
ترا ز مشرق پیری دمید صبح مخسبکه خواب تیره نماید چو صبح شد روشن
زدند کوس رحیل و تو از غرور هنوزسرای پرده پندار میزنی برکن
شب جوانی تا زاد روز پیری زادکه دید زنگی هرگز برومی آبستن
چنان ز مرگ بترس از سیه سپیدی مویکه مرد مار گزیده ز شکل پیسه رسن
چه ماند عمر چو پنجاه و پنجسال گذشتکه گشت سر و تو چون خیزران بنفشه سمن
ببین که عمر عزیز تو در چه خرج شدستببین که تا بچه بر باد داده خرمن
اگر سلامت جوئی حقیقت ای مسکینمساز در بن دندان اژدها مسکن
همه شدند حریفان تو خوش نشین و مروتو خود ز لوح فراموش گشته تن زن؟
شکار پنجه شیری دم غرور مخوراسیر قبضه مرگی در مجال مزن
مزن تو خیمه درینره که نیست جای مقاممسازخانه درین چه که نیست جای وطن
ترا که باشد از زیر گرد و بالا دودچگونه در جهدت آفتاب از روزن
تو تازیانه کشی بر فرشته وانگاهیبدود و خاک تن اندردهی درین گلخن؟
دراو اگر بزیی مرگ دوستان بینیو گر بمیری خندد بمرگ تو دشمن
چه سود در قفس تنگ ناله کردن زارنه مرغ زیرکی؟ ار زیرکی قفس بشکن
ولی ترا نبود شوق عالم بالاچو قانعی بچنین حبس و دانه ارزن
حیات دنیا خوابست و مرگ بیداریزکان حکمت محضست این بلند سخن
تو هر چه بینی از اینخواب عکس آن میدانزگریه خنده و از خنده گریه آوردن
وگر بلذت مشغولی احتلامست آنجنب زخواب در آئی بروز پاداشن
تو روز میخور و همچون ستور شب میخسببچرب و شیرین همچون زنان بپرور تن
ولی بمانی ترسم چو راه باید رفتکه رهروان را صعب آفتیست رنج سمن
هر آنکه بیش خورد کم زید بمعنی ازانکچراغ کشته شود چون بشدز حدروغن
چو در توآفت دینست چند ازین زر و زورتن تو طعمه خاکست چند ازین من و من
میان جامه دلی زنده چون نداری پسبنام خواه کفن خوان و خواه پیراهن
گرت ز نعمت خالی شود دهن یکدمچه کفرها که زبان تو گوید از هر فن
ز چیست اینهمه کفران و ناسپاسی توترا ز نعمت خالی چو نیست هیچ دهن
زبان و دندان داری دو نعمتست بزرگزبان بشکر زبان کی رسد بروت مکن
اگر جهان همه زان تو گشت لاتفرحوگر همه ز تو غایب شدست لاتحزن
چو نیست باقی خواهی وجود و خواه عدمچو مردر یک بود خواه زشت و خواه حسن
هزار دام نبینی، چو دانه آیدهزار چشم پدید آیدت چو پرویزن
چو خشم غالب شد کعبه را بسوزی درچو حرص چیره شود بر کشی ز مرده کفن
بپیش هر خسی از بهر آستینی نانهزار بار زمین بوس کرده چون دامن
بحرص آنکه یکی لقمه بی جگریابیهزار زخمت بر دل زنند چون هاون
ز بهر دنیا چندین عناکری نکندکه می نیرزد این مرده خود بدین شیون
مضایقی چو ترازو مکن بدانگی زرمباش همچو ترازو زبان و دل زاهن
مباش پر گره و پیچ پیچ چون رشتهمباش سر سبک و تنگ چشم چون سوزن
اگر نباشی مردم دد و ستور مباشو گر فرشته نباشی مباش اهریمن
مباش غره بدین گنده پیر دنیا زانکهزار شوهر کشت و هنوز بکراین زن
ببین چکرد او با اهل بیت مصطفویحدیث رستم بگذار و قصه بهمن
چه تیرغدر که رخنه نکردشان سینهچه تیغ ظلم که خونین نکردشان گردن
نه بهر ایشان بود آفرینش عالمنه بهرایشان بود ازدواج روح و بدن؟
خدای عزوجل در زمین دو شاخ نشاندزیک نهال برون آخته، حسین و حسن
یکی ز بیخ بکندند آب نا دادهیکی بتیغ بزهر آب داده اینت حزن
اگر زمانه کسی را بطبع گشتی رامدگر نبودی مراهل بیت را توسن
چو باسلاله پیغمبر آن رود توکهکه از سلامت خواهی که باشدت جوشن
بمیر پیشتر از مرگ تا رسی جائیکه مرگ نیز نیاردت گشت پیرامن
تو مظلمه مبر از خانه و ز گور مترسکه گور بی گنه و مظلمه بود روشن
بسی بگفتم و یک حرف کس قبول نکرددراز گفتن بیهوده نیست مستحسن