گنج

شمارهٔ ۱۱۲ - قصیده

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ن۳۲ بیت
زهی گشاده بمدح تو روزگار دهنزهی نهاده بحکم تو آسمان گردن
که محاوره چون آفتاب نورافشانکه مناظره چون روزگار خصم شکن
بنزد کوه وقار تو کوه بی سنگستبپیش جود و سخای تو ابرتردامن
چو نور رای تو هرگز نتافت خورزفلکچو لفظ عذب تو هرگز نخاست در زعدن
کرم بطبع تو تازه است چون بآب شجرسخابدست تو زنده است چون بروح بدن
بنزد رای تو خورشید آسمان تیرهبپیش نطق تو سحبان روزگار الکن
ز لطف طبع تو گشته خجل نسیم سحرزبوی خلق تو طیره شدست مشک ختن
قدر چو دید ترا گفت تا بروز قضابمثل تو نشود روزگار آبستن
بریده جامه عصمت بقدتست ازانکبگرد معصیت آلوده نیستت دامن
گشاده آب گه وعظ توزدیده سنگفتاده آتش ز جرتو در دل آهن
گه وعید تو ناهید بشکند بر بطبگاه وعده تو بهرام برکند جوشن
سخاو حلم و فصاحت شکوه و علم و ورعنداشت هیچ دریغ از تو ایزد ذوالمن
زهی زدانش بحری میان عالم فضلزهی ز لطف جهانی بزیر پیراهن
کسی که قصد تو دارد چنان بود بمثلکه کرم پیله ببافد بگرد خویش کفن
زسهم خشم تو سود الجنان شده لالهزبهر مدح تو رطب اللسان شده سوسن
هر آنکسی که برون برد سرز چنبر توچو نای بینی او را گلو گرفته رسن
تو آسمانی از قدر و جاه بل اعلیتو آفتابی در حسن رای بل احسن
نسیم لطف تو گر بگذرد سوی صحرابرآید از بن هر خارو خاره صد گلشن
سموم قهر تو گر بگذرد بگردون بربسوزد از زبر چرخ ماه را خرمن
کسیکه از بد ایام در حمایت تستاجل نیارد گشتنش نیز پیرامن
چو من مدیح تو گویم ز آسمان جبریلبنعره گوید احسنت شاد باش احسن
بزرگوارا صدرا کنون بدستوریز حال خود دو سه بیتی بخواهمت گفتن
مرا زمانه جافی همی دهد مالشبنوع نوع حوادث بگونه گونه محن
نه هیچ راحت دیدم ز هیچ ممدوحینه هیچ فایده بردم ز شعر و نظم سخن
همی بپیچم بر خود چو ریسمان زین قومکه تنک چشم و سبک سرترند از سوزن
بدر گه تو همی التجا کنم زیشانکه در گهت فضلا راست ملجا و مامن
بتن چو ذره ام ای آفتاب بر من تابهمای فضلی بر بنده نیز سایه فکن
من از پی چو تو صدری مدیح خواهم گفتنیم چو غنچه بهر باد بر گشاده دهن
چو سایه در نشوم جز بجای آباداننه همچو خورشید اندر جهم بهرروزن
همیشه تا که چراغ فلک بود رخشانچنانکه حاجت ناید بماده روغن
زجاه صدر تو عین الکمال بادا دورکه هست چشم شریعت بجاه تو روشن
اسیر حکم تو بادا سپهر گردنکشمطیع رای تو بادا زمانه توسن