گنج

شمارهٔ ۱۱۱ - در مدح امیر شهاب الدین خالص رحمه الله

ای بتو چشم مملکت روشنوی بتو جان مکرمت گلشن
میر عادل شهاب دین خالصافتخار ملوک و فخر زمن
ای ز نه شوی چار مادر کونبنظیرت نگشته آبستن
پیش قدر تو چرخ غاشیه کشپیش حکمت زمانه مقرعه زن
عقل با نور رای تو کژبینچرخ با سیر عزم تو کودن
تیغ تو همچو چرخ مردم خوارخشم تو همچو مرگ مردشکن
لطف و عنف تو می برون آرندآب از سنگ و آتش از آهن
مردمی را زتست خون در رگمکرمت را زتست جان در تن
لطف تو همچو آب جان پرورعنف تو همچو خواب مردافکن
تا نگشتی تو ضامن ارزاقحقتعالی نیافرید دهن
گر مجسم شود بزرگی تودر نیابدش چرخ پیرامن
در قبائی چگونه می گنجیکت جهانی است حشو پیراهن
خصمت ارچه چو مار در زرهستهمچو ماهیست مرده در جوشن
هر سری کاندرو خصومت تستننگ دارد ز صحبتش گردن
ای فزون قدرت از تصور وهموی برون جاهت از تو هم ظن
همچو روحی لطیف در همه جایهمچو عقلی تمام در همه فن
همه عادات تست مستأنسهمه اخلاق تست مستحسن
سطح تو سقف چرخ بل اعلیرای تو روی عقل بل احسن
گفته جودت بآز لاتیأسگفته عفوت بجرم لاتحزن
هست بهر قضیم مرکب توچرخ را خوشه ماه را خرمن
سرورا یک نفس بدستوریقصه خویش خواهمت گفتن
بی حضور رکاب اشرف توبس بشولیده بود کارک من
بود از دوری تو دور از توروز من تیره سور من شیون
هدیه بخت نوع نوع بلاتحفه چرخ گونه گونه حزن
شد پراکنده چون بنات النعشکار کی منتظم چو نجم پرن
مانده بی برگ همچو گل دردیگشته ضایع چو شمع در گلخن
دهر ماهی و من در اویونساصفهان چاه و من در او بیژن
نه مرا جز خیال تو مونسنه مرا جز جناب تو مأمن
نه بمخلص همی رسید امیدنه بچنبر همی رسید رسن
گر بخندم ملامتست از دوستور بگریم شماتت از دشمن
آنکه با من چو شیر بامی بودگشت اکنون چو آب با روغن
نه ز ممدوح هیچ بهروزینه ز مخدوم هیچ پاداشن
نعمت این گرسنگی شکمخلعت آن برهنگی بدن
در وفا چون گل و گه وعدههمه را خوش زبانی سوسن
این گه جود، صبر کن آریوان گه مدح، شاد باش احسن
من با حسنت و شاد باش تهیخویشتن را نه بینم ایچ ثمن
دوخته خلعت ثنای همهخود برهنه نشسته چون سوزن
عمر کان وقف مدحشان کردمآب پیموده ام بپرویزن
عوض مدح چیست طال بقاکنه ربی باشد این سخن بسخن؟
خود گرفتم که قمریم قمریکرده کوکو نخورده یک ارزن؟
بس فراخست حرص را میدانسخت تنگست رزق را روزن
هست در کار کلک و شغل دویتعطلت دیگ و عزلت هاون
نه توان زیست اینچنین مسکیننه بشاید گذاشتن مسکن
هست بر پای من دو بند گرانعلقت چار طفل و حب وطن
بسکه گفتم که سرد باشد سردشعر من خاصه در مه بهمن
چون بدیدم لقای میمونتگشتم ایمن زجور این ریمن
از تو شد چشم بخت من بیداربتو شد روز عیش من روشن
تا بود ابلق زمان در تکتا شود منجل هلال مجن
توهمی شیر گیر و خصم تو گورتو فنک پوش و دشمن تو کفن
مدت عمر تو بطول زمانبسته با دامن ابد دامن
زیر حکمت سپهر گردنکشرام امرت زمانه توسن