گنج

شمارهٔ ۱۱۰ - در تقاضای عفو از رکن الدین مسعود صاعد

زهی بعدل تو اقلیم شرع آبادانزرشح کلک تو اجزای روزگار جوان
وقار حلم تو همچون زمین فشرده رکابنفاذ حکم تو همچون زمان گشاده عنان
روایح دم خلقت مضارب تبتپیاده سر کلکت مجاهز عمان
جواد مطلق و قطب هدی خلیفه حقامام مشرق و سلطان شرع و صدر جهان
زمانه فعل و زمین حلم و آسمان جنبشقضا نفاذ و قدر قدرت و ستاره توان
گشاده روی بر رای روشنت گستاخمخدرات پس پرده های غیب نهان
ستاره جنبش و خورشید رای و گردو نقدرسحاب بخشش و دریا دل و سپهر توان
اگر مکارم اخلاق نامه گرددکنند صاعد مسعود را بران عنوان
نهیب عدل تو برجان ظالمست چنانکزچشم شاهین پیداست علت یرقان
زهی زمانه ترا زیر پای همچو رکابزهی سپهر ترازیردست همچو عنان
بلند قدر تو برچرخ شیر گردونرابزیر پای سپرده چو شیر شادروان
بحرص خدمت خاص تو جمله موجوداتزمور تا بدو پیکر ببسته اند میان
فلک لبالب کردی جهان زجور و ستماگر نه سنگ تو می آمدیش بردندان
نخست دست تو از ماضمان روزی کردپس آنگهی زطبیعت پدید گشت دهان
شکسته جود توناموس صنعت اکسیرببرده لطف تو تخصیص چشمه حیوان
رفیع رای تو بر من تغیری داردبتهمتی که مرا نیست اندران تاوان
نبوده ام چو قلم سرسبک بخدمت توچو نیزه بهر چه سربررهیت هست گران
بدانخدای که در کارگاه قدرت اوزنور و ظلمت دوزند برهوا خفتان
باولی که ازل را براو تقدم نیستبآخری که ازو قاصرست جاویدان
بناقد همه سنج و بناظر همه بینبواهب همه بخش و بعالم همه دان
بسمع آنکه گه نفخ صور در دل خاکزنای مورچه لنگ بشنود افغان
بحلم او که کشیدست ذره های زمینبعلم او که شمردست قطره باران
بقوتی که ازو ثابتست هفت بساطبقدرتی که ازو قائمست هفت ایوان
بدان بقا که نباشد فنا فذلک اوبدان کمال که نبود ورای او نقصان
بعفو او که گنه را بدوست دلگرمیبقهر او که ازو طا عتست سرگردان
بعز عالم امر و بحسن شاهد خلقبفضل قوت نطق و بنور شمع بیان
بعقد عهد الست و با عتقاد بلیبامر سلطنت کن بانقیاد فکان
بزر شهیر طاوس سدره ملکوتبقدر رفعت ادریس در ریاض جنان
بعرش و حامل عرش و بعرش و صاحبعرشبعقل و ملهم عقل و بروح و مبدع آن
بقرب او ادنی و بسر ما اوحیبلطف کرمنا در مزیت انسان
بحرمت شهدالله بآیه الکرسیبخطبه شب معراج و سوره سبحان
بقصه قصه توریه و حرف حرف زبوربسر حکمت انجیل و معجز قرآن
بچرب دستی قدرت بمایه بخشی فضلبنغز کاری حکمت بفطرت اکوان
بعرش و کرسی و لوح و قلم بنور حجببدوزخ و ببهشت و بمالک و رضوان
بحق احمد مرسل بملت اسلامباجتهاد ائمه بمذهب نعمان
بظلمت شب یلدای عیسی مریمبحرمت ید بیضای موسی عمران
بمنهیان حواس و بخازنان خیالبکوتوال دماغ و بترجمان زبان
بخرده کاری فکر و فلک سواری وهمبیک دلی یقین و بپیروی گمان
بقدر جنبش چرخ و بنفع تابش مهربنور دیده عقل و بفر جوهر جان
بنکهت دم باد و بخنده لب برقببسطت کف در یا بفسحت دل کان
بامتزاج طبایع باختلاط موادباتفاق عناصر باختلاف زمان
بدستیاری نصرت بپایمردی فتحبپر دلی توکل باعتماد امان
بسرخ روئی شرم و بسبزروئی عقلبزرد روئی ترس و سیه دلی عصیان
بعزم تیز رکاب و بوهم دور اندیشبحلم سست عنان و بخشم سخت کمان
بحسن عاقبت صبر و پایه تقویبیمن حاصل عدل و نتیجه احسان
بصنع فایض یحیی العظام و هی رمیمبقهر صاعقه کل من علیها فان
بحرمت شهدا و بآیه الکرسیبخطبه شب معراج و سوره سبحان
بدوست روئی مال و بهمنشینی عمربخوش حریفی علم و بهمدمی روان
بنقشبندی آب و بدلگشائی بادبحله بافی ابر و بزرگری خز ان
بنیک عهدی کان از میان خلق برفتبمردمی که ز مردم نمیدهند نشان
بدلپذیری صدق و فریبهای دروغببدلی شک و راست خانگی گمان
بحسن ظن تو در حق من علی التحقیقباعتقاد تو در حق کائنا من کان
بجود تو که ره رزق ازو شود رو شنبخلق تو که لب بخت را کند خندان
بکلک تو که صریرش همیسراید غیببقدر تو که کند از بر ستاره قران
بهیبت تو که آتش دماند از گلبرگبدولت تو که نرگس برآرد ا زسندان
بذات لم یزل لایزال عالم غیبکه هست عقل ا زادرک کنه او حیران
بروز بدر و شب قدر و روز رستاخیزبنفخ صور و سر پول و کفه میزان
بدان عروس که بوسند دست لالایشملوک سرزده خاک خورده عریان
بصدق لهجه بوبکر و عهد عدل عمربشیر مردی حیدر بمقتل عثمان
بخاتم تو که ایتام راست حافظ مالبمسند تو که مظلوم راست یاری خوان
بتیز گامی عمر و بنیکنامی زهدبسرفرازی علم و فکندگی هذیان
بماء نقب زن و آفتاب کیسه گشایبچرخ حقه نه و روزگار صددستان
بصحن با غ چو برگیرد از هوا شبنمبسطح آب چو در پوشد از هوا خفتان
بزرمثال سپر ها بسیمگون خنجربلعل رنگی تیغ و زمردی پیکان
بلطف باد هری و دم هوای تبتبآب دجله بغداد و خاک اصفاهان
بعرض پاک من و نام نیک و سیرت خوبکه هیچ خلق نخواهد ز من بدین برهان
بعدل شامل و انصاف عدل پرور توکه هست گرگ ازو نایب سگان شبان
بحقه بازی چرخ و بمهره دزدی صبحبچیرگی قضا و بچابکی دوران
که آنچه طرح کشیدست مفسدی بغرضک هظاهرش همه کذبست و باطنش بهتان
نه کرده ام نه رضا داده ام نه فرمودمنه گفته ام نه سگالیده ام ز هیچ الوان
و گر خلاف بود این سخن که میگویمپس آن کسم که کنم نعمت ترا کفران
من آن نیم که بزرعرض را بیالایممن آن نیم که نهم از برای سود زیان
ز بهر چیز خجالت؟ کشم نه چیز و نه منز بهر نان برود آب؟ خاک بر سر نان
ز من خیانت ناید ز اندک و بسیارز من کسی بنرجد ز خواجه تا در بان
ترا پرستم بعد از خدای عز و جلنه صدر خواجه شناسم نه درگه سلطان
بزرگوارا صدرا کنون ز قصه خویشبچند بیت دهم شرح اگر دهی فرمان
ز من چه خدمت لایق تواند آمد لیکبقدر و سع من وحد طاقت و امکان
بچشم و گوش و بدست و زبان امین باشمو گرچه مردم معصوم نیست ا زطغیان
چنین سوابق خدمت چنین وسایل خوبموافقت نکند با وساوس شیطان
مکن مکن که نه اخلاق تست بدخوئیبرای من مکن اخلاق خویش بی سامان
بهیچ خلق نمانی بخلق این ایامبخشم نیز بابنای روزگار ممان
گرفتم ابنکه دورغست اینهمه سوگندگرفتم اینکه خلافست اینهمه ایمان
گناه کردم و از من بدیع نیست گناهبسهو یا نه بعمداً بقصد یا نسیان
بیک خیانت سی ساله حق خدمت منباب تیره تبه میشود زهی خذلان
دریغ عمر که برخیره کرده ام همه صرفدریغ عمر که بر هرزه برده ام بکران
نه عفو بهر گناهست پیش اهل هنر؟برای من ز چه بر عفو تنگ شد میدان
چه کرده آخروز من چه در وجود آمدکه نیست قابل توجیه مدرک غفران
همای همتت ار سایه افکند بر منبیمن دولت تو بگذرم من از اقران
بدین قصیده که شاید شفیع هر گنهیتوبی گناهی من عفو کن اگر بتوان
اگر ز لطف تو پرسند این سخن مثلاچه عذر آرد و گوید چه کرده بود فلان
مرا صنیع تو داند جهان و هر که در اوکنون تو دانی خواهی بخوان و خواه بران
بشعر ختم نکردم دعا چو میگویمدعای تو ز پس ختم مصحف قرآن