شمارهٔ ۱۰۹ - در مدح امام العالم اقضی القضاه رکن الدین
ای گذشته پایه قدرت زهفتم آسمانوی رسیده صیت انصافت باقطار جهان
صدر عالم رکندین اقضی القضاة شرق و غربکز وجود تست تازه عدل را جان و روان
سورت جود بنانت آیتی از فیض حقصورت امرروانت نسختی از کن فکان
چرخ هفتم پای کوب قدر تو همچون رکابسیرانجم دستمال حگم تو همچون عنان
چشم کس چو نتو ندیده حاکمی مسندنشینگوش کس نشینده چون تو خواجه فتنه نشان
عفو تواز حاسدانت میخر دزلت بزرحکم تو بردشمنانت می نهدمنت بجان
صعوه کو ازهمای فر تو سایه گرفتدر زمان بیرون کشد سیمرغ را از آشیان
هر که سربیرون کشد از چنبر فرمان توریسمان در گردن او خوبتر از طیلسان
روی مسند پشت چون تو حاکمی هرگزندیدزابتدای دور عالم تا دم آخر زمان
هر که با تو راست رو نبود بهرحالی چو تیرخود زره در کردن اوزه شود همچون کمان
ای دوام عمرتو افزون زحدلایزالوی کمال قدرتو برتر زاوج لامکان
دردیاری کاندراو بگذشت نام خشم توعافیت آنجا بصدفرسنگ کس ندهد نشان
گرهمای فرتو یابد زحکمت زخصتیبرکشدزاندام بدخواهت بمنقار استخوان
قطره ها در قعر دریا شعله آتش شودگر نهنگ خشم تو ناگاه بگشایددهان
هرکه بی تعظیم آرد برزبان نام ترامیخ دندانهاش چون مسمارگرددبرزبان
شادباش ایحا کمی کزعدل شیرین کارتوباز درزیر زره از کبک میجوید امان
از پی مدح و ثنایت حرفها برحرفهاستوزپی نیل عطایت کاروان در کاروان
حرزایوان رفیعت چیست یاسین و القراندود دهلیز عدویت چیست حامیم والدخان
آسمانی دولتی داری کراخوش نامدستگوبکر کس برنشین و روبجنگ آسمان
شرع میگوید لهذالبیت رب ینصرهعقل میگوید و قاه الله و هوالمستعان
هر که او از حق بیفتد دیر برخیز دزجایخصم راگومصلحت نبود بگفتم هان وهان
دشمن ارصدحیلت انگیزد مقابل کی بودهیچ روبه بازیی با حمله شیر ژیان
صدگل بدعهد تردامن ببادی خشک شدسرو سرسبزی تواند کردبا مابادخزان
ازره تلبیس نور روز چون بتوان نهفتاز دم حیلت چراغ شرع کی گردد نهان
هرفروغی کزدروغی زاید آن یکدم بودصبح کاذب هم برافروزدولیکن یکزمان
هم پرپروانه گردد سوخته ازصدشمعورنه بودی شمع را از قصد پروانه زیان
چون علی الاطلاق قاضی مسلمانان توئیهر که را تو نیستی قاضی مسلمانش مخوان
خود تو مسجد کن بوی و خصم مسجد کن بودابلهان این فرق نشناسند خاصه غافلان
شب زطاق لاجوردی دیو بهراستراقگربدزدد چندحرفی تابرآشوبد جهان
رای عالی آن شهاب ثاقبست اندرپیشکش بیکساعت برآرد موج دود از دودمان
دشمنت راگو مشوغره بحصن آهنینآخر آهن بهرکاری دارد آتش درمیان
ورتوبهر مصلحت را حلم فرمائی همیتا نگردد حاسد مغرور تو مغرور از ان
حلم تو چون زعفرانست ار چه دلراقوتستچون زاندازه بدرشدزهر گردد زعفران
منصب ارکبراست ابلیست بس صدرکبیردولت ارفتنه است دجالست بس صاحبقران
بیدا گر خنجر کشد در پیشگل هم ره دهیستخارباری کیست یارب تادر او یازد سنان
آرزوی خواجگیشان میکند مغروروارمفلسانرا آرزو سرمایه باشد در دکان
خواجگی دانی چه باشد بنده بودن بردرتدشمنان را راستین پیش تو سربر آستان
تا همی از شکرجوید مرغ نعمت پایدامتاهمی از عدل خواهد بام دولت پاسبان
متصل باداترا تانفخ صور امداد لطفمنقطع هرگز مباد دولت این خاندان
دست حکم ازمنصب تو تا ابدمرئی العیونکلک شرع از شکر عدلت جاودان رطب اللسان
چاربالش را بحد چارگانه عدل توکرده براولاد وبراعقاب وقف جاودان