گنج

شمارهٔ ۱۰۸ - قیامت و حشر و نشر

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ون۴۱ بیت
چو در نورد دفراش امر کن فیکونسرای پرده سیماب رنگ آینه گون
چو قلع گردد میخ طناب دهر دو رنگچهار طاق عناصر شود شکسته ستون
نه کله بندد شام از حریر غالیه رنگنه حله پوشد صبح از نسیج سقلاطون
مخدرات سماوی تتق بر اندازندبجا نماند این هفت قلعه مدهون
بدست امر شود طی صحائف ملکوتبپای قهر شود پست قبه گردون
عدم بگیرد ناگه عنان دهر شموسفنا درآرد در زیر ران جهان حرو ن
فلک بسر برد اطوار شغل کون و فسادقمر بسر برد ادوار عادکالعرجون
نه صبح بندد بر سر عمامه های قصبنه شام گیرد بر کتف حله اکسون
مکونات همه داغ نیستی گیرندکسی نماند ا زضربت زوال مصون
بقذف مهر بر آید ز معده مغربچنانکه گوئی این ماهیست و آن ذوالنون
باحتساب ببازار کون تازد قهرزهم بدرد این کفه های ناموزون
عدم براند سیلاب بر جهان وجودچنانکه خرد کند موج هفت چرخ نگون
شوند غرقه بدو در مکان شیب و فرازخورند غوطه درو در زمان بوقلمون
چهار مادر کون از قضا شوند عقیمبصلب هفت پدر در سلاله گردد خون
زروی چرخ بریزد قراضه های نجومززیر خاک برافتد ذخایر قارون
زهفت بحر چنان منقطع شود نم کابکند تیمم در قعر چشمه جیحون
سپید مهره چواندر دمند بهررحیلچهار گردد این هر سه ربع نامسکون
حواس رخت بدروازه عدم ببرندشوند لشگر ارواح برفنا مفتون
چهارماشطه شش قابله سه طفل حدوثسبک گریزند از رخنه عدم بیرون
طلاق جویندارواح از مشیمه خاکازانکه کفونباشند آن شریف این دون
نمود مرکزغبرا سوی عدم حرکتچویافت قبه خضرا نورد دورسکون
کمی پذیرنداصناف کارگاه وجودتهی بمانند اصداف لؤلؤمکنون
چهارگوشه حد وجود برگیرندپس افکند بدریای نیستیش درون
نشان پی بنماند زکاروان حدوثنه رسم ماند و اطلال ونه ره و قانون
کنند رد ودایع بصدمت زلزالنهان خاک زسرخزاین مدفون
بنفع صور شود مطرب فنا موسومبرقص و ضرب وبایقاع کوهها مآذون
نه خاک تیره بماند نه آسمان لطیفنه روح قدس بپاید نه نجدی ملعون
همه زوال پذیرند جزکه ذات خدایقدیم و قادر و حی و مقدر وبیچون
چو خطبه لمن الملک برجهان خواندنظام ملک ازل باابد شود مقرون
ندا رسدسوی اجزای مرگ فرسودهکه چند خواب فنا گرنخورده ایدافیون
برون جهند ز کتم عدم عظام رمیمکه مانده بود بمطموره عدم مسجون
همی گراید هرجزوسوی مرکزخویشکه هیچ جزونگردد زدیگری مغبون
عظام سوی عظام و عروق سوی عروقعیون بسوی عیون و جفون بسوی جفون
باقتضای مقادیر ملتئم گردندنه هیچ جزو بنقصان نه هیچ جزوفزون
همه مفاصل از اجزای خود شود مجموعهمه قوالب از اعضای خود شود مشحون
چو خاطری که فراموش کرده یاد آردبرون زدید بدید آورد بکن فیکون
چو دردمند بناقور لشگر ارواحچو خیل نحل شود منتشر سوی هامون
پس آنگهی بثواب و عقاب حکم کنندبحسب کرده خود هر کسی شود مرهون
بقصر جسم برآرند باز هودج جانسواد قالب بار دگر شود مسکون
یکی بحکم ازل مالک نعیم ابدیکی بسر قضا هالک عذاب الهون
هرآنکه معتقدش نیست این بود جاهلوگر حکیم ارسطالست و افلاطون