گنج

شمارهٔ ۱۰۵ - درتوصیف آتش و مدح رکن الدین مسعود

بگشت گونه باغ از نهیب باد خزانبیر باد خزان برگ شاخ و رنگ رزان
نماند قوت آذر ز سطوت آذربرفت آب ریاحین ز صدمت آبان
بباغ تاسپه برد تاختن کردستشدند منهزم از باغ لشگرنیسان
مگر که باغ باقطاع زاغ کردستندازانکه رخت بدر برد بلبل از بستان
چو زاغ برفکند طیلسان و خطبه کندهزار دستان را چیست به زطی لسان
ازان همی نزند سرو دست کاندر باغهزار دستان برگل نمیزند دستان
چو عرصه گاه قیامت شدست ساحت باغکه مرغ خامش گشت و درخت شد عریان
ز برک گشت زمین همچو رو یعاشق زردورق ز شاخ درختان چو نامه ها پران
دل هوا مگر از جور چرخ سردشدستو گرنه اشک چه بار دزدیده ها چندان
مگر که باد خزانی بباغ ضرابستکه آفتابش کوره است و آبدان سندان
که چون درست مکلس شدست برگ درختکه چون سبیکه نقره ببسته آب روان
و گرنه سیمگری داند ابراز چه سببهمی فشاند نقره چو سونش سوهان
کلاه لاله که بربود و تاج نرگس کوقبای غنچه که بر کند و پاره کرد چنان
درخت ا زچه برهنه نشست در مه دیکه در تموز همیداشت جامه الوان
چو خنده آید از زعفران چه معنی کابرز زعفران که بباغست میشود گریان
عجب نباشد اگر خشک گشت شاخ درختکه چون نمک همه کافور مینهد بر خوان
مگر ز سرما گشتست روی چرخ کبودمگر ز برف ببستست راه کاهکشان
ببین که ماه ز سرما چگونه میلرزدببین که پروین بر هم همی زند دندان
بخر گه اندر بنشین ز بامداد اکنونبخواه پیش و برافروز گوهری خندان
مهیب و تند و سرافراز و تیز گردنکشلهیب و بددل و بی تاب و سرکش و فتان
لطیف جرمی نازک تنی سبک روحیکه مرگ او همه ساله بود ز خواب گران
زمانه سیرت و گردون نهیب و دریا جوشزمین گذار و زمان فعل و آسمان جولان
چو آفتاب جهانسوز و همچو اختر شوخچو روزگار لجوج و چو چرخ بی فرمان
چو برق تیغ زن و چون اثیر صاعقه بارچو ابر سوی هوا سرکش و چو باد دوان
درخت افکن و خارا گذار و آهن سوزسپهر گردش و گیتی گشای و قلعه ستان
اساس دوزخ نمرود و باغ ابراهیمدلیل منزل تکلیم موسی عمران
براو حرارت و صفر اشدست مستولیدلیلش آنکه مر او را سیاه گشته زبان
اگر نه خشم گرفتست چیستش صفراو گرنه ترس زد او را ز چیستش یرقان
بکوه ماند اگر کوه زعفران رویدبابرماند اگر ابر زر دهد باران
چو کوه کوه عقیق و چو توده توده زرچو پاره پاره روح و چو رشته رشته جان
ز عکس او همه روی هوا پر از لالهز جرم او همه روی زمین نگارستان
سپید و زرد بهم در چو نرگس سرمستسیاه و سرخ بهم در چو لاله نعمان
ازوست تاج سر شمع و نور چشم چراغبدوست رونق خرگاه و زینت ایوان
بدو بود بهمه حال نازش زردشتوزاو بود بهمه وقت قبله دهقان
بشکل همچو درختیست فرع او همه مشکبشبه همچون کوهیست اصلش از مرجان
پدید ازو شده غش و عیار هر دینارعیان ازو شده رد و قبول هر رفرمان
گهی چو تیغ کز آهن بود نیام او راگهی چو لعل که از سنگ باشدش زندان
نشان معجز موسی همیدهد ا زخویشکه از نخست عصا بود و پس شود ثعبان
گر اوست اصل حرارت چراست بی سببیبسان مردم مفلوج سال و مه لرزان
ز سرکشی سوی بالا کند همیشه سفرعجب مدار که ظاهر شود بر او خفقان
شعاع جرم لطیفش میان ظلمت دودنشان جان فرشته است در تن شیطان
بطبع گرم و بپایه بلند چون خورشیدبچهره زرد و بجامه سیاه چون رهبان
غرور داده مرابلیس را گه اناخیرخلاص کرده سیاوش را گه بهتان
چو آز هر چه خوردبیش هست گرسنه ترعجبتر آنکه ز خوردن نمیشود عطشان
بگرد عارض نورانیش ترا کم دودچو زلف تافته برگرد عارض جانان
چو سند روسین شاخی ز باد در حرکتچو کهرباگون کوهی ز زلزله جنبان
بفعل همچو سپهر اندر او مضرت و نفعبجرم همچو مه اندر فزونی و نقصان
گهی چو دونی افتاده در بن تونیگهی چو شاهی در صدر صفه دیوان
د راو گهر بنماید ز خویشتن یاقوتبدو هنر بنماید عبیر و عنبر و بان
گهی ز دود سیاهی چو زنک یافته تیغگهی ز تیزی وحدت چو آب داده سنان
برنگ همچو گلست و همیشه خار خوردبشبه هست چو لعلی همیشه مشک افشان
ازو نعامه تنقل کند بصحرا بروز او سمندر رقص آورد بهندستان
همیشه در تبلرزست و میخورد همه چیزازان سبب که مر اورا ز احتماست زیان
مگر که تعزیت خویشتن بداشت ازانکنهاد بر سر خاکستر و نشست در آن
ازوست مایه ارواح و ماده انواروز اوست جنبش حیوان و قوت ارکان
عزیز همچو حیات و مهیب همچو اجلشریف همچون عقل و لطیف همچون جان
چو وهم دانا تیز و چو طبع زیرک تندچو رای پیر قوی و چه بخت خواجه جوان
در او نهاده بدنیا خدای نفع و ضرربدو بود گه عقبی عقوبت ا زیزدان
برادریست مر او را بخانه در دشمنبجان چو فرصت یابد نمیدهش امان
گهی ز آهن پیراهنی کند چو زرهکه فرجه ها بود اندر میان پودش و تان
هزار پاره شده پیرهن بدان تن زردچنانکه بر تن بیمار جامه خلقان
گهی زآهن حصنی کند ولی بی سقفپر از دریچه و روزن چو خانه ویران
ز پنجره رخ رخشان او بدان ماندکه هست روی مهی ا زدریچۀ تابان
گه از قناعت سازد غذای خویش از خودگهی ز حرص و شره لقمه کرده کوه کلان
مگر که صنعت اکسیر نیک میداندز بس قراضه که بیرون فشاند او ز دهان
ز کیمیاست زر او بلی ازین معنیستکه چون ز بوته برنشد ازو نماند نشان
ز دست مادر او را پدرش یک بوسهپدید گشته ازان بوسه در زمان زایشان
بزاد حالی و در مسند سیاه نشستچنانکه خواجه آزادگان و در صدر جهان
بزرگ مفتی اسلام رکن دین مسعودکه مثل او ننماید فلک بصد دوران
زمانه فعل و زمین حلم و آسمان رفعتقضا نفاذ و قدر قدرت و ستاره توان
بلند همت صدری که باسخای کفشنمانده درویش اندر جهان کسی جز کان
گران رکابی ا زحلم او گرفت زمینسبک عنانی از عزم او ربود زمان
زهی سپهر ترا زیر پای همچو رکابزهی زمانه ترا زیر دست همچو عنان
توئی که نام تو گشتست زینت دفترتوئی که مدح تو گشتست زیور دیوان
خجل شدست زرای تو شعله خورشیدنهان شدست زشرم تو چشمه حیوان
شدست عدل تو مردیو ظلم را یاسینشدست جود تو مر درد فقر را درمان
نسیم لطیف تو بر دوست رایت دولتسموم قهر تو بر خصم آیت خذلان
کمینه شعله زرای تو چشمه خورشیدنخست پایه ز قدر تو تارک کیوان
زمین بلرزد بر خویش اگر تو گوئی هینفلک باستد بر جای اگر تو گوئی هان
چو ابر وقت درم ریختن توئی پر دلچو برق گاه زر افشاندن توئی خندان
بلند قدر تو بر چرخ زیر پای آوردبقهر شیر فلک همچو شیر شادروان
روان تر آمد حکم تو از سپهر و نجومفزون تر آمد قدر تو از زمان و مکان
ببحر و برق همی ماند آن دل و خاطربابر ماند و خورشید آن بنان و بیان
کسی که با تو نباشد بطبع همچون تیرشود سیاهی چشمش بدیده در پیکان
ملک بمدح و ثنای تو بر گشاده دهنفلک بخدمت تو از مجره بسته میان
اثر ز لطف تو یحیی العظام و هی رمیمنشان ز هیبت توکل من علیها فان
مکارمت چو شمار ازل برون قیاسبزرگیت جو صفات قدم برون ز گمان
تراست خاصیت جود از همه عالمچنانکه قوه نطق است در حق انسان
ضمیر روشن تو یک بیک همی خواندهر آنچه هست پس پرده های غیب نهان
شدست طبع تو بر دفتر کرم فهرستشدست نام تو برنامه سخا عنوان
ازین سخن بچنان حضرتم بیاد آمدحدیث بصره و خرما و زیره و کرمان
همی خری سخن خویشتن زمن ببهاچنین کنند صدور و اکابر و اعیان
نه بحر قطره دهد ابر را و آن قطرهبگوهری بخرد باز از بر عمان؟
همای همتت ار سایه افکند بر منبیمن دولت تو بگذرد من از اقران
همیشه رونق مادح بود ز ممدوحانکه گه زنندش تحسین و گه کنند احسان
نسب ز ممدوحان آرند شاعران ورنهنسب چه دارد خاقانی آخر از خاقان
بروزگار تو الحق عجب همی دارمکه بر امید رهی راه میزند حرمان
چو من دو دیوان آراستم بمدحت توچراست نام من اندر جریده نسیان
روا بود ز پی این قصیده غراکه خاک غزنی رشک آورد باصفاهان
همیشه تا که چو تو درفشاند ابر بهارهمیشه تا که من زرگر ست باد خزان
بهار عمر تو باد از خزان دهر ایمنجهان بکام و فلک رام و بنده مدحتخوان