شمارهٔ ۶
وقت است که گل گوی گریبان بگشایدبر صحن چمن باد صبا غالیه ساید
چون ناله عاشق سحر از شوق رخ دوستمرغ سحری بر گل سوری بسراید
چون طفل بود غرقه به خونش همه اندامهر بچّه گل کز رحم خار بزاید
پیری ست چمن دیده ریاضت که به هر دمچیزی دگر از غیب بَرو روی نماید
هر جا که سبک روحی و آزاده نهادی ستزین پس چو گل و سرو سوی باغ گراید
شد بنده آزادگیی میر جهان سروهر روز از آن یک سر و گردن بفزاید
دریا چه بود با کف رادش که خسی چنددر حال بگیرند هر آنچش به کف آید
ای آنکه گر از فرط خلاف توعدو رادر کام رود شهد چو زهرش بگزاید
رای تو تواند که به سر پنجه قدرتاین نه گره از چنبر گردون بگشاید
چرخ اطلس خود در رهت انداخت چو دانستکآن نیست قبایی که به بالای تو شاید
ایوان تو جایی ست که کیوان چو ببینداز فرط تحیّر سرانگشت بخاید
گر رمح تو آغاز کند درست درازینُه قبّه چرخ از سر عالم برباید
با رای تو هفت اختر و با قدر تو نُه چرخاین هیچ بننماید و آن هیچ نپاید
تیغ خضرت چون که کند راهنماییهر کس که بدان ره برود باز نیاید
گیتی ز کفت جست هر آن چیز که بایستکایزد به تو داده است هر آن چیز که باید
من مدح جز از بهر تو مِن بعد نگویمفرزند علی غیر علی را نستاید
در مدح تو با صوت حزین های ضمیرمسحبان به مثل همچو درا هرزه درآید
از هر چه جهان مدّت قدر تو فزون بادکز قاعده چرخ زمن هیچ نیاید