شمارهٔ ۷
دوش چون خورشید رخشان را زوال آمد پدیدبرکنار آسمان شکل هلال آمد پدید
ماه نو را چون بدیدم هر زمانم نو به نومعنی باریک روشن در خیال آمد پدید
با خرد گفتم که اندر لجّه دریای نیلاز غرایب چشمه آب زلال آمد پدید
شعله برق است ز ابر نیلگون پیدا شدهچشمه نور است کز تیه ظلال آمد پدید
گوی باشد در خم چوگان و این صورت به عکسدر خم گوی فلک چوگان مثال آمد پدید
داس زرّین است کاندر مرغزار افتاده استلاله زرد است کز نیلی سفال آمد پدید
یا مگر مغرب نشیمنگاه عنقا شد کز اوپیش چشم ناظران ابروی زال آمد پدید
چون خرد این چند معنی کرد از من استماعگفت واجب شد جوابت چون سؤال آمد پدید
دوش خسرو حلقه ای در گوش گردون کرده استزان فلک را این همه جاه و جلال آمد پدید
شاه عادل شیخ ابواسحق کز القاب اوملک و دین و حسن و دولت را جمال آمد پدید
خسرو گیتی ستان کز نوبهار عدل اودر مزاج چارعنصر اعتدال آمد پدید
جویبار و باغ عالم را ز لطف و خلق اوآب حیوان شد روان، باد شمال آمد پدید
آن که چون قدرش فراز صدر مسند تکیه زدآسمان آن لحظه در صفّ نعال آمد پدید
ای خداوند جهان! کاندر زمان دولتتدر جهان آثار لطف ذوالجلال آمد پدید
ز آستانت حلقه ای بردند بر قصر فلکگم شد اندر گوش هفتم کوتوال آمد پدید
در مهمّات ممالک سال و ماه و روز و شباز تو فرمان وز زمانه امتثال آمد پدید
با کمالت اعتراف آورده بر نقصان خویشعقل کل کز ابتدا صاحب کمال آمد پدید
نام دست گوهر افشان تو تا بشنید بحردر عرق شد غرق بس کش انفعال آمد پدید
هر سحر سر می نهد بر آستانت آفتابهم ز حکم تست کاو را این مجال آمد پدید
مرغ نصرت کز هوای رایتت پر می زندهم ز رایات تو او را پرّ و بال آمد پدید
خون دشمن می خورد تیغت از آن صافی دل استزانکه روزی وی از وجه حلال آمد پدید
خسروا دارم به اقبال ثنایت خاطریکز وی ام هر لحظه صد گنج لئآل آمد پدید
چون خرد معنی پاک و لفظ عذبم دید گفت:انوری شد زنده و دیگر کمال آمد پدید
یک غزل از گفته من برد بر گردون ملکدر صف روحانیون صد گونه حال آمد پدید
حضرتت را گر به مدحت کم مصدّع می شومتا نپنداری که در طبعم کلال آمد پدید
لیکن از اشعار بد وز ازدحام شاعرانراستی آنست کز شعرم ملال آمد پدید
تا نبیند کس که از مغرب برآید آفتابتا نگوید کس که در چرخ اختلال آمد پدید
سایه ات چون چرخ بر فرق جهان پاینده بادکآفتاب عمر دشمن را زوال آمد پدید