شمارهٔ ۵ - من لطایف افکاره فی مدح سلطان ابواسحق طاب ثراه
پیش ازین کاین چارطاق هفت منظر کردهاندوز فروغ مهر عالم را منوّر کردهاند
پیش از آن کانواع موجودات در صبح وجودسر ز بالین کمین گاه عدم بر کردهاند
محضر فرماندهی بر نام خسرو بستهاندپادشاهی جهان بر وی مقرّر کردهاند
مالک ملک و جمال دین که او را در ازلحامی ملک حق و دین پیمبر کردهاند
بردهاند اوّل نموداری ز طاق درگهشبعد از آن بنیاد این پیروزه منظر کردهاند
یافتند از آفتاب خاطر وقّاد اوذرهای و نام او خورشید انور کردهاند
دیدهاند از بحر دست راد گوهربخش اوقطرهای و نام او دریای اخضر کردهاند
کردهاند از حلم و لطف و عزم و مهرش بازپساقتضای خاک و باد و آب و آذر کردهاند
خطبه اقبال او بر چار عنصر خواندهاندسکه القاب او بر هفت کشور کردهاند
ملک و دین را در پناه او سکونت دادهاندبحر و کان را از نوال او توانگر کردهاند
از ضمیر روشن او جام جم انگیختندوز ثبات حزم او سدّ سکندر کردهاند
خسروا! عالم ز بهر جاه تو پرداختندلیکن اندر خورد جاهت بس محقّر کردهاند
پایه قدر ترا آنان که گردون خواندهاندآسمان را با زمین گویی برابر کردهاند
فی المثل چندان که از چرخ معلّی تا زمینقبّه قدر ترا از چرخ برتر کردهاند
روز و شب دایم مه و سال از برای اینهاستجامه کافوری و مشکین که در بر کردهاند
تا برو چوگان تو باشد که آرد سر فرودهیأت افلاک چون گویی مدوّر کردهاند
وز پی آیینه زین کمیت توسنتقرص خور را کن تأمّل تا چه در خور کردهاند
در ازل لشکرکشانت را به سان لشکرینامها پیروز و منصور و مظّفر کردهاند
از نهیب گرز عالم سوز و لطف و قهر تودوزخ و نار و بهشت و حوض کوثر کردهاند
از برای کسب دولت خاصّ و عام از شرق و غربهمچو اقبال و سعادت رخ بدین در کردهاند
کامرانی کن که در دیوان فطرت بهر توهر مرادی را که میخواهی میسّر کردهاند
نیکخواهان ترا افلاک نیکی دادهاندبدسگالان ترا انجم بداختر کردهاند
خسروا! در خدمتت تقصیر کردم عفو کنمجرمان هم تکیهای بر عفو داور کردهاند
خسروان ملک و دین شاهان اقلیم کرمجرم بیحد دیدهاند و عفو بیمر کردهاند
من که دارم حلقه اخلاص تو در گوش جانپس چرا دایم مرا چون حلقه بر در کردهاند
خود چه حدّ من که شاه از چون منی رنجش کندلیکن از بیالتفاتی خلق باور کردهاند
چار عنصر باد در فرمان جاهت تا ابدگرچه اعدا با خود این هر چار همبر کردهاند
آتش اندر دل گرفته مانده اندر دست بادآب از دیده روان و خاک بر سر کردهاند