گنج

شمارهٔ ۴ - فی مدیحۀ پیرحسین

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: رگیرد۳۷ بیت
روز آنست که عالم طرب از سر گیردو آسمان کام دل خود ز زمین برگیرد
رایت فتح سر و قد کشد اندر گردونگلبن باغ سعادت ز ظفر برگیرد
چون عروسان به سر تخت برآید خورشیددر و دیوار جهان در زر و زیور گیرد
ماه در بزم خدیو آید و مجمر سوزدزهره در مجلس شاه آید و مزمر گیرد
آتش از ناله نی در جگر خشک افتدسوز در جان ز سماع غزل تر گیرد
چنگ را زهره مجلس بزند اوّل بارباز بنشاند و بنوازد و در برگیرد
چرخ از ناله خلخال و خم چنبر دفبه سرانگشت صدا حلقه چنبر گیرد
نفخه هایی که زند شمع معنبر هر دمهمچو فردوس جهان نکهت عنبر گیرد
درِ این بزم اگر باز شود بر رضوانترک جنّت کند و حلقه این درگیرد
بخت هر ساعتی از بهر وفاق میمونبر زبان تهنیت شاه مظفّر گیرد
داور دور زمان پیرحسین آن که به بزمآفتابی ست درخشنده چو ساغر گیرد
گر به خورشید کنم نسبت او نیست عجبکه چو خورشید همه ملک به خنجر گیرد
آن سبک دست گران حمله که در روز مصافنُه فلک را به سرنیزه ز جا برگیرد
خسروا عقل تأمّل چه کند در ذاتتیک تنه ذات ترا عالم دیگر گیرد
شیر از هیبت تو خدمت روباه کندمور با عون تو چنگال غضنفر گیرد
زعفران را کند اقبال تو ماننده گللاله از هیبت تو رنگ معصفر گیرد
به هر اقلیم که آوازه عدلت برسدباز را زهره نباشد که کبوتر گیرد
جرعه ای جام چو بر خاک سکندر ریزیآب حیوان مدد از خاک سکندر گیرد
تاجداری که نه خاک در تو افسر اوستزود باشد که به ترک سر و افسر گیرد
هفت کشور که از این گونه پرآوازه تستتو مشو رنجه که خود صیت تو کشور گیرد
اختر سعد ز اقبال تو می گیرد فالگرچه دایم همه کس فال ز اختر گیرد
حکم جزم تو هر آنگه که قدم بفشاردخاک را باد کند آب ز آذر گیرد
گوی نُه چرخ فلک را چو یکی بیضه مرغطایر قدر تو اندر خم شهپر گیرد
من نگویم که خدایی تو ولیکن پیداستکه قضا تخت تو از عرش چه کمتر گیرد
اندرین عهد اگر زنده شود رستم زالبر سر از خجلت مردی تو چادر گیرد
خسروا بهر نثار تو همی خواست جلالکه شبستان تو اندر زر و گوهر گیرد
درّجی از گوهر دریای سخن کرد نثارطبع او را سزد ار لطف تو در زر گیرد
هرگز از بهر کسی مدح نگفتم جز توخود سخن جز به مدیح تو کجا درگیرد
هر کسی را دهد این دست که نظمی گویدمعنیی آرد و با لفظ برابر گیرد
در ثنای تو کسی نام برآرد که چو منطرزی از نو بنهد ترک مکرّر گیرد
سحرپردازی کلکم چو ببیند دورانای بسا نکته که بر خامه آزر گیرد
تربیت فرما و آنگه سخنم بنگر از آنکخاک از تربیتت قیمت جوهر گیرد
تا صبا چون به چمن بر گذرد فصل بهاربوستان را همه در حلّه اخضر گیرد
همچو دامان بتی در کف دلسوخته ایلاله برخیزد و دامان صنوبر گیرد
حکم تیغ تو چنان باد که تا عهد ابدسر ز خاقان طلبد باج ز قیصر گیرد
ذات تو جوهر محصول جهان باد عرضتا عرض بهر بقا دامن جوهر گیرد
دولت و عمر تو پاینده و باقی باداتا بدانگه که جهان دامن محشر گیرد