گنج

شمارهٔ ۹۹۵

ز دیده خون دل تا چند ریزمز دست هجر تو تا کی گریزم
دلم در کوی تو گم گشت ناگاهبگو خاک درت تا چند بیزم
مرا طالع ز وصلت نیست جانابگو با بخت خود تا کی ستیزم
به روز حشر اگر یابم مجالیبه بوی مهر تو از خاک خیزم
به وصلم گر زمانی می‌کنی شادنباشد هیچ باک از تیغ تیزم
اگر روزی به ما آری گذاریروان جان جهان در پات ریزم
عروس ار خوب رو باشد خدا راپدر را گو نمی‌باشد جهیزم