شمارهٔ ۹۸۶
بیا جانا که جانت را بمیرموگر میرم به جان منّت پذیرم
اگر بر خاکم افتد سایه توبرآرم دست و دامانت بگیرم
دل از هجران به جان آمد که از جانگزیرم هست و از تو ناگزیرم
خلاص من مجویید ای رفیقانکه من در قید مهر او اسیرم
نظر گفتند داری با فقیرانمن مسکین شیدا هم فقیرم
نمیآید به کویت ناله منکه گوش چرخ کر گشت از نفیرم
اگر یک شب در آغوش من آییبمیرم پیشت و هرگز نمیرم
به مردی پای دارم چون نشانهوگر خواهد زدن هر دم به تیرم
همی ترسم جهان بر من سر آیدبه درد هجر و در حسرت بمیرم