گنج

شمارهٔ ۹۷

آن نگار بی وفا گر یار ماستاز چه رو پیوسته در آزار ماست
او ز ما بیزار خوش در خواب صبحدر خیالش دیدهٔ بیدار ماست
ما تو را دلدار خود پنداشتیماین همه اندیشه از پندار ماست
پیش تو اقرار کردم بندگیاین ستم بر جانم از اقرار ماست
می‌کشم جوری که نتوان باز گفتچاره‌ام خون خوردنست این کار ماست
هر گلی کاندر گلستان دیده‌امبی رخت در دیدهٔ جان خار ماست
ای دل مسکین مجوی از وی وفادر جهان زیرا که او عیار ماست
گر سر یاری نداری باک نیستهر که یار ما نباشد بار ماست