شمارهٔ ۹۶
ز هوای سر زلف تو، دلم پر سوداستوز خیال رخ تو، دیدهٔ جان خون پیماست
هوس وصل تو دارد دل سرگشتهٔ منسر در این سر شود ای دوست! که اندیشهٔ ماست
زلفت از باد هوا زود پریشان گرددسر سبک دارد از آن روی چنین بی سر و پاست
خار هجر تو دل خستهٔ ما بخراشیدگل روی تو نبینیم، چنین ظلم رواست؟
همچو رخسار تو نشکفت گلی در بستاندر چمن چون قد زیبات، کجا سروی خاست؟
ور بود نیز نه چون قامت رعنات بودمن بگویم سخنی چون قد و بالای تو راست
نسبت روی تو با ماه چنین میکردمنیک دیدیم نگارا ز کجا تا به کجاست
نظرم بر مه و خورشید نیفتاد دگرتا سواد رخت از دیدهٔ غمدیده جداست
خواری و جور و جفا بر من مسکین تا چند؟مکن ای جان عزیزم، مکن این عین خطاست
من مسکین دو جهان در سر و کارت کردمآخر این جور و جفا بر من بیچاره چراست؟